سرور ما حسین ...
یاربّ
... اون روزی که ابراهیم خلیل فرزند عزیزتر از جانش را به قربانگاه برد و آماده قربانی شد ،
ندا آمد ای خلیلی من ، نه نه ، قر بانی نکن بجاش این قوچ زیبا را ... تا همین جا کافیه قبول کردم ، خیلی مهرون و قشنگ قرابانیش رد کرد ، نخواست که اسماعیل قربانی بشه
... اما روز دیگری ...
سرور ما اکبرش را به قربانگاه برد . خدایا پاره های تنم را برای قربانی آورده ام ، میپذیری ؟ خدا نگفت نه ! گفت قربانی کن ، میپذیرم
سرور ما گفت : شش ماهه دارم ، تشنه و گرسنه با مادری لبریز از محبت به فرزند ، میخوام قربانی تو باشه ، میپذیری ؟ خدا گفت قربانی کن میپذیرم
سرور ما گفت : علمداری دارم ، بی نظیر ترین در وفا در ادب در شجاعت ، آب آور فرزندان تشنه ام ، قربانی شما کنم ؟ خدا گفت قربانی کن ، میپذیرم
سرور ما گفت : یک سه سلاله نازنین دارم ، برای شما ، در راه شما و احیاء دین شما قربانی کنم ؟ خدا نگفت نه ، گفت قربانی کن میپذیرم
سرور ما گفت : چندی یاور صادق باوفا دارم قربانی تو باشند ؟ خدا گفت همه را میپذیرم .
سرور ما گفت : خواهـری دارم سراسر عشق ، سراسر صبـر ، دل او را قربـانی شما کنم . خدا گفت دل او را میپذیرم قربانی کن
هیچ نبود برای قربانی کردن ...
سرور ما گفت : خدایا مرا به قربانی خود میپذیری ؟ خدا گفت : همه را به تو پذیرفتم و اینک در انتظار تو هستم ، میپذیرم
... نپذیرفتی و پذیرفتی ...
و خدا کیست که سرور ما همه را با عشق به قربانگاه او برد همه با عشق قربانی شدند .
خدا کیست ؟ حسین کیست ؟ قربانی او شدن ، چیست ؟ پذیرفته شدن به چه معنا است ؟
که از او اینچنین پذیرفت ...
ما رأیت الا جمیلا
افوض امری الی الله