دکل ابوذر ...

غلامحسین افشردی

دکل ابوذر ...

غلامحسین افشردی

یاربّ/سلام ... یه دکل تنهای تنها در بیابونهای شرق کارون منو به یاد تنهایی و غربت ابوذر در صحرای ربذه انداخت ، این شد که اسم اون دکل رو گذاشتم دکل ابوذر ...

بایگانی
نویسندگان
آخرین نظرات

۳۴ مطلب با موضوع «دفاع - جنگ» ثبت شده است

یاربّ
عملیات بیت المقدس مجبور شدیم در عرض یک هفته ، پنج بار محل استقرار تیپ ولی عصر(عج) را عوض کنیم. بچه ها از این تعویض مکان خسته شده بودند ، آمدن سراغ منو شروع کردن به شکایت و گفتند "امکانات نداریم، دیگه به هیچ وجه از تکون نمی خوریم، هرچی می خواد بشه ! مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ؟" 
خیلی آروم ولی قاطع گفتم : "بله هست! بالاتر از سیاهی، سرخی خون شهیده که روی زمین ریخته می شه " 
گفتند ما امکانات نداریم قوه محرکه می خواهیم 
گفتم خون شهید قوه محرکه شماست
 
پی نوشت 1:دوست خوب داشتن یکی از نعمتهای زیبای خداست، اما هر کسی به مقام دوستی نمی رسه. انگشت شمارند آنهایی که به واقع دوست می خوانمشان.
پی نوشت 2: گفتم ؛ می خواهم بمیرم.گفت مرده ایی! گفتم زنده ام کن! گفت: آنکه خود را میرانده است زنده می کند . گفتم : توانی نیست، دادرسی می خوام .گفت: بگو "یا حسین"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۱ ، ۲۱:۰۸
غلامحسین افشردی

یاربّ
همه فرمانده ها در پایگاه سپاه سوسنگرد جمع شده بودند، منم وضو گرفته بودم و داشتم آستین لباسمو مرتب می کردم .
آقای ناصری رو دیدم ، گفتم حاج آقا چطوری؟ گفت: الحمدالله
زدم روی شانه اش و بی مقدمه گفتم :

آقای ناصری حیفه تا زمانی که جنگ هست، ما شهید نشیم، حیفه . یه کاری بکن که شهید بشی .
پرسید : حسن آقا ، چه باید کرد؟

گفتم : دو تا راه داره ، یکی خلوص و دیگری تلاش و کوشش . این دو تا رو خوب انجام بدیم، شهید می شیم. بهت بگما، بعد از جنگ معلوم نیست سرنوشت ما چی می شه و عاقبت مون به کجا ختم می شه . بهترین عاقبتی که می تونیم به دست بیاریم، اینه که شهید بشیم.در شرایط شهادت، همه چیز سعادته
چند روز بعد با شهادت متولد شدم ...
عبارت و کلمه جشن تولد همیشه برایم یادآور این مهم است که :
نبودم و تو هستم کردی
نیستی بودم و تو خلقم کردی

یاربّ 
از روز ازل با ولای علی و اولادش تو آشنایم کردی
می شد که در سیاهی کفر باشم و بی خبر از محبت دوستانت، آنچنان که امروز بسیارند
نمی دانم به کدامین سبب در نور ولایت غوطه ورم کردی
یاربّ هرگز و هرگز شکر این نعمتت میسر نخواهد بود 
دوستت می دارم     

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۰ ، ۲۱:۱۴
غلامحسین افشردی

یاربّ
برای عملیات والفجر مقدماتی آماده میشدیم. همه ی شناسایی ها انجام شده بود و فقط شناسایی منطقه فکه باقی مونده بود . شش نفری با دو ماشین برای شناسایی حرکت کردیم.
در بین راه مجید بقایی سوره فجر را می خوند و آیه "یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" را چند بار تکرار کرد . می گفت این آیه رو درست متوجه نمی شم، از من پرسید و من هم گفتم " این آیه ، یعنی شهادت"
به منطقه مورد نظر رسیدیم و داخل سنگر شدیم، منطقه امنی نبود و دائما دشمن آنجا رو گلوله باران می کرد. حدود یک ساعت در سنگر بحث کردیم، به خاطر پیچیده گی منطقه شناسایی مشکل شده بود.
به یکی از بچه ها گفتم "برو از این ارتشی ها مختصات دقیق منطقه رو بپرس"  دلش راضی به رفتن نبود چند قدم که از سنگر دور شد ، صدای انفجار همه جا رو لرزوند  ما با سنگر رفتیم بالا ... سنگر اومد پایین ولی ما بالا موندیم ... 
وقتی برگشت بالای سرم گفتم : ببین حال بقیه چطوره  ، به بقیه برس"
منو از سنگر کشیدن بیرون، رضوانی و قلاوند شهید شده بودند، بقایی پاهاش قطع شده بود، صفاری هم مجروح ...
سوار آمبولانسم کردن، آروم زمزمه می کردم "یاحسین، یا حسین" 
هنوز به بیمارستان نرسیده بودم که آیه "یا ایتها النفس المطمئنه ..." تعبیر شد و به دیدار وجه الله رسیدم...
شهادتم مبارک ، نوش جانم ...
پی نوشت: نمی دونم اگه یه روز چشمم به چشمت افتاد چی باید بگم ....سرمو میندازم پایین و منتظر می مونم تا گرمی دستات  رو حس کنم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۰ ، ۰۰:۳۸
غلامحسین افشردی

یاربّ
قبل از عملیات محرم جلسه ایی بین ما و بچه های ارتش بود؛ رسم بود که پایان جلسه چند جمله ایی ذکر مصیبت می شد ولی اون روز ردانی پور توی جلسه نبود.کسی نبود که روضه بخونه، گفتم کتاب مقتل رو بیارید.
بچه ها تعجب کرده بودند که خودم می خوام روضه بخونم، همه چیز از ما دیده بودند الا روضه که اون روز دیدن.
صدای مداحی نداشتم ولی با هر کلمه ی مقتل اشک می ریختم .انگار که همه سلولهای بدنم با مصیبت امام حسین علیه السلام همراه شده ، با این که صدای زیبایی برای روضه نداشتم ولی به دل نشست و به حدی جلسه متحول شد  که هنوزم بچه هایی که توی اون جلسه بودند شیرینی و لذت آن ذکر مصیبت یادشونه.
آونقدر با روضه گریه کردم که به حالت غش افتادم ، سینه می زدیم و گریه می کردیم ... یا حسین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۰ ، ۰۰:۴۰
غلامحسین افشردی

یاربّ

سومین یا چهارمین باری بود که حاج صادق آهنگران به منطقه ما می آمد.  ازشون خواهش کردم صبح پنجشنبه برای بچه ها زیارت عاشورا بخونه . آقای آهنگران خیلی خسته بود، شب یک ساعت بیشتر نخوابیده بود، 
بعد از زیارت عاشورا تقاضای روضه ی حضرت رقیه (س) کردم ؛ 
به حضرت رقیه (س) ارادت خاصی دارم وقتی روضه خانوم را می شنوم از حال می رم  ... 
از اول تا آخر روضه توی سجده بودم 
روضه که تمام شد سر از سجده برداشتم ،اما
 ...
بچه ها میگن جایی که سجده کرده بودم ، کف سنگر 3 پتو روی هم انداخته بودن، 
تا پتوی سوم با اشکهای من ... خیس شده بود.
صلوات
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۲۸
غلامحسین افشردی


یاربّ

سلام ، چطوری خوبی ، چه عجب یادی از ما کردید  ! میدونی  چند وقت پیش یه مجله دستم رسید همین که بازش کردم ، صفحه دوم  ؛ اِ اِ ، عکس خودمو دیدم ، کنجکاو شدم ببینم چی نوشته ! طبق معمول همه اش ازم تعریف کرده بودند ، ما اینیم دیگه ... 
دوست داری بخونی ؟ 
غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری بی شک مغز متفکر سپاه پاسداران در سالهای ابتدایی جنگ تحمیلی بود .(ای ول اینو خوب اومدی !) .
او مردی لاغر اندام بود و چهره ایی صمیمی و دوست داشتنی و در عین حال جدی داشت با ریش هایی کم پشت و چشمانی نافذ . (آخه ، ببین به چه چیزایی گیر میدن ریش کم پشت !!! )
... ( تکراریه قبلا خودمو همه اشو بهتون گفتم  )
در عملیات طریق القدس فرماندهی عملیات را برعهده داشت و در عملیات فتح المبین فرماندهی قرارگاه نصر . 
در همه این عملیات ها یک پای طراحی عملیات نیز بود . ( خب کارم این بود  ... )
پس از عملیات رمضان فرمانده قرارگاه کربلا در جبهه های جنوب شد و پس از عملیات محرم به جانشینی فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد و تا شهادتش که در نهم بهمن ماه 1361 اتفاق افتاد در همین سمت بود . ( خدا بهم درجه داد )
وقتی که به شهادت رسید 27 سال بیشتر نداشت و در حالی تن پاکش غرق در خون شد که برای عملیات شناسایی مواضع دشمن ، پیش از عملیات وافجر مقدماتی ، به همراه چند تن دیگر در سنگری در منطقه فکه به سر می برد . ( لحظه ی وصل غیر قابل توصیفه ) 
او سال 1359 ازدواج کرد و صاحب دختری شد که نرگس نام دارد . ( ... )

صلوات ، برای شادی ارواح طیبه شهدا 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۸۹ ، ۲۲:۴۳
غلامحسین افشردی

  یا ربّ
صلوات

 اوایل جنگ بود ، در خوزستان ستادی تشکیل داده بودند که از ارتش تبعیت می کرد و شهید بقایی هم رابط این ستاد با ارتش بود ستاد که فعال شد ، نیروهای واحدهای مختلف سازمان ، از جمله پشتیبانی و اطلاعات وظایف شان را درست انجام نمی دادند . یه روزی با دو جوون دیگه وارد اتاق شدیم و گفتیم که " ما از تهران اومدیم تا به شما کمک کنیم " اون دونفر دیگه از بچه های اطلاعات بودند . بهشون گفتیم که " بین شما کسانی هستند که با همکاری عرب های اهواز ، اطلاعات رو به دشمن می دن و دشمن با گرای دقیق ، با خمسه خمسه اهواز رو می زنه " قبولمون کردن  ...
ما هم واحد اطلاعات عملیات را تشکیل دادیم ، و توی مدت کوتاهی با شناسایی عوامل اطلاعاتی ، قالب سازمانی مشخصی رو براش تعریف کردیم .
اینطور بود که با اثبات لیاقت و شایستگی های خودم تونستم ، مسئولیت فرماندهی اطلاعات عملیات سپاه را که در حقیقت تمام توان و قوه ی سپاه بود ، به عهده بگیرم .
 "صلوات بفرست برای شادی روح همه شهدای گمنام"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۸۹ ، ۲۳:۰۶
غلامحسین افشردی

یا ربّ

وقتی روزنامه جمهوری اسلامی شروع به فعالیت کرد ، تمامی کسانی که به نوعی دلشان با انقلاب بود و روحیه خدمت و دفاع از انقلاب را داشتند ، جذب این روزنامه شدند . یکی از این افراد من بودم .

من در بخش خبری به عنوان خبرنگار مشغول به کار شدم . ساده بی ادعا و فوق العاده فعال که تنها به تحویل دادن اخبار داخلی به روزنامه اکتفا نمی کردم ، بلکه در امور دیگری مثل صفحه بندی ، انتخاب تیتر اول و نحوه انتخاب تیترهای صفحات دیگه نظرات خوبی می دادم (از خودم تعریف نمی کنم که، برید بپرسید ) .

فعالیتهای من به قدری قابل تمجید بود که روزنامه ، روی من حساب خاصی باز کرده بودند ، خسته نمی شدم ، بی وقفه کار ... تا اینکه شهرویر 59 جنگ شروع شد ...

به کسی نگفته بودم و دنبالم می گشتند ، نگرانم شده بودند بعد از یه ماه که زنگ زدم تحریریه گفتم نگران نباشید " وقتی جنگ شروع شد ، برای تهیه خبر به آبادان اومدم که اخبار روز جنگ رو برا روزنامه تهیه کنم ، اما دیدم که مردم اینجا برای دفاع از شهر ، احتیاج به کمک دارن ، برای همین اینجا موندم تا به رزمندهه ها کمک کنم ، سعی می کنم خبر هم برای شما بفرستم " .

از اون به بعد با تلفن گزارش می فرستادم ، گزارش هام کم شد تا اینکه وارد سپاه شدم ، به خاطر روحیه خبر نگاری و حس کنجکاوی ، پایه گذار سیستم خبر رسانی و اطلاعاتی سپاه شدم . از این زمان اسم مستعار حسن باقری رو برا خودم انتخاب کردم .

حالا چند تا خاطره گوش کن :

منو لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بودم که تا بیست روز صدام در نمی آمد . نمی تونستم شیر بمکم. برا همین برام نذر کردند که اگه زنده موندم برم زیارت اربابم .... بهم می گفتند « غلامِ حسین.» دو ساله بودم که رفتم کربلا.
صلوات برا شادی روحم بفرست ، باریکلا زنده باشی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۸۹ ، ۱۸:۲۰
غلامحسین افشردی

یاربّ
 باشگاه گلف اهواز را کرده بودم پایگاه منتظران شهادت . یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کردم ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشتم « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفتم : حتی با یه بی سیم کوچیک هم شده باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه. از شناسایی که می آمدم ، با همون سر و صورت خاکی می رفتم اتاقم اول اطلاعات را روی نقشه می نوشتم و گزارش های روزانه رانگاه می کردم. ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه می نوشتم.اتاقم که می آمدی (حیف شد شما که نیامدید !) ، انگار تمام جبهه را دیده باشی

.ان لبخند زیباست

رفته بودم سراغ یه گردان دیگه ، مدام این طرف و آن طرف سرک می کشدم و از وضع خط و بچه ها سراغ می گرفتم، آخر سر یکی کفری شد و با تندی بهم گفت « اصلا تو کی هستی این قدر سین جین می کنی؟» خیلی آرام جواب دادم «نوکر شما بسیجی ها.»اینو بگم بهتون : خرمشهر داشت سقوط می کرد. جلسه ی فرمانده ها با بنی صدر بود .بچه های سپاه باید گزارش می دادند. منم یک جوان کم سن و سال ، با موهای تکو توکی تو صورت و اورکت بلندی که آستین اش بلند تر از دستم بود ، کاغذ های لوله شده را باز کردم و شروع کردم به صحبت.یکی از فرماندهای ارتش می گفت «هرکی ندونه ،فکر می کنه تو از نیروهای دشمنی.» حتی بنی صدر هم گفت «آفرین ! » گزارشم جای حرف نداشت.
 برام صلوات نمی فرستی ؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۸۹ ، ۰۱:۰۸
غلامحسین افشردی

یا ربّ
خرمشهر را خدا آزاد کرد
عملیات بیت المقدس (آزادسازی خرمشهر) توی قرارگاه کربلا و در بین سایر فرماندهان ارائه کردم .در این عملیات 40 تا 50 هزار نیرو را از رودخانه کارون شبانه به مواضع دشمن هدایت کردیم ...
برای طراحی این عملیات تقریبا 20 شبانه روز با بچه ها زحمت کشیدیم ... 
چندتاخاطره گوش کن ...
 

خدا آزاد کرد ...

*خرمشهر رو به رومان بود. نصفه های شب با حسن از کارون رد شدیم. به چند قدمی گشتی های عراقی رسیدیم . حسن با دقت سنگر ها و جابه جایی دشمن رادید. گفت« مثل اینکه هیچ تغییری نداده ن. » گفتم « پس بار اولت نیست که می آیی این جا؟» گفت « نه. از عملیات فتح المبین دارم می آم و می رم. الان خیالم راحت شد، معلومه هنوز متوجه جابه جایی های ما نشدند. عملیات بیت المقدس را باید زود تر شروع کنیم
* پیش نهادشان برای آزادی خرمشهر ، جنگ شهری و کوچه به کوچه بود . حسن گفت« نه. اول شهر را محاصره می کنیم، بعد عراقی ها را تو خناب اسیر می کنیم.» صف طولانی اسرا رد می شد؛ روی دست هاشان زیر پوش های سفید. 
*تک عراقی های نزدیک پل خرمشهر شدید بود و فرمانده خط با حسن چند متر عقب تر ، توی یک گودال ، گرم بحث . – آقا من می گم همه برگردند عقب. – بابا تو برو قرارگاه ، جای من. فرماندهی تیپ با خودم. همه همین جا می مونیم. جنگ خلاصه شده تو همین محور . اگه عقب بیاییم که یعنی شکست عملیات.
*گنبد سوراخ سوراخ مسجد جامع خرمشهر دیده می شد. تانک و نفر برهای عراقی سالم تو بیابان جا مانده بود. 
*بچه ها می خواستند غنیمت بگیرندشان ، حسن پشت بی سیم گفت « همه شو آتیش بزنید. دود و آتیش ترس عراقی ها را چند برابر می کنه. زود تر عقب نشینی می کنند
*به دو می آمد قرارگاه ، بی سیم را برمی داشت ، وضعیت را می پرسید و می رفت. موقع عملیات خواب و خوراک نداشت. گرسنه که می شد، هرچه دم دست بود می خورد؛ برنج سرد یا نصف کنسروی که یک گوشه مانده ، یا نان خشک و مربا.
 *همهمه ی فرماندها  بلند بود که «عملیات متوقف بشه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد «خجالت نمی کشید ؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می شه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.»پس فردا خرمشهر آزاد شده بود.

شادی ارواح طیبه شهدا بلند صلوات بفرست 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۸۹ ، ۲۲:۴۵
غلامحسین افشردی