بسم الله
بسم الله
بسم الله
«... تا شما اشاره کردی که حسن پاشو برو، من دیدم یک جوان لاغر اندام پاشد، بدون اینکه سر و ریشی و محاسنی داشته باشد (البته ته ریش کمی داشت). من دلم ناگهان ریخت.
گفتم: حالا این بنی صدر و اینها نشستهاند این جوان چه میخواهد بگوید؟ تا آمد پای تابلو، آنتن را گرفت و شروع کرد وضعیت دشمن را منطقه به منطقه تشریح کردن که:دشمن اینجا چند تانک دارد، اینجا چه تیپ و لشکری مستقر است، آنجا خاکریز زدند، اینجا میدان مین و آنجا سیم خاردار ایجاد کردهاند.
هر چه زمان میگذشت قلبم روشنتر و چهرهام بازتر میشد، مثل یک روحانی که مثلاً وقتی پسرش میخواهد منبر برود و نگران است که آیا میتواند از عهده این منبر برآید یا نه.
من چنین حالی داشتم ولی هر چه بیشتر صحبت میکرد من قیافهام بازتر میشد.
او در آن جلسه چنان گزارش دقیق، مصور و خوبی ارائه داد که همه حضار حتی خود بنی صدر به شگفت درآمد که این جوان این اطلاعات جالب را از کجا آوردهاست»
پی نوشت:
"جوان لاغر اندام پاشد، بدون اینکه سر و ریشی و محاسنی داشته باشد ..."
بسم الله
... فعلاَ انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای همه مستکبرین درآمدهاست و یاوری برای همه مستضعفین جهان ...
... ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان هم سرجنگ داریم و در رابطه با این هدف جنگ با صدام یزید مقدمه است ...
... در این موقعیت زمانی ومکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هرلحظه مسامحه و غفلت، خیانت به: پیامبر اکرم (صلیالله علیه و آله) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به خون شهداست و ملت ما باید خود را آماده هرگونه فداکاری بکند ...
... در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی، جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتادهاست و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام با خلوص نیت را پیدا کنیم ...
... در صورت امکان با لباس سپاه مرا دفن کنید.
درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی
اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان (عج)
غلامحسن افشردی 12 شب 27/7/1359 اهواز
بسم الله الرحمن الرحیم
صلوات و سلام خدا بر شهیدان عزیز که مشعل توحید را با ایثار خود بر فراز میهن اسلامی برافروختند.
و صلوات و تحیات خدا بر شهیدان مظلوم غواص که با ظهور و حضور خود این فروغ خاموش نشدنی را مدد رساندند و پرچم یادهای عزیز و گرانبها و ذخیره های معنوی امت را با شکوهی هر چه تمام تر در کشور برافراشتند.
سلام بر دستهای بسته و پیکرهای ستم دیده شما و سلام بر ارواح طیبه و به رضوان الهی، بال گشوده ی شما.
سلام بر شما که بار دیگر فضای زندگی را معطّر و جان زندگان را سیراب کردید؛
و سپاس بی پایان پروردگار حکیم و مهربان را که در لحظه های نیاز این ملّت خداجوی و خداباور، بشارتهای تردیدناپذیر را بر دلهای بیدار نازل می فرماید و غبارها را می زداید.
و سلام بر شما ملّت بزرگ، وفادار، آگاه و مسئولیت پذیر که خطاب لطیف الهی را به درستی می شناسید و می نیوشید و پاسخ می گویید.
حضور پرمضمون امروز شما در تشییع این دردانه های به میهن بازگشته یکی از به یادماندنی ترین حوادث انقلاب است. رحمت خدا بر شما.
و سپاس بی حد از خدای مالک دلها و سلام بی پایان بر حضرت بقیه الله روحی فداه که صاحب این ثروت عظیم است.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
سیدعلی خامنه ای
26 خرداد 1394
نه سازش - نه تسلیم نبرد با آمریکا
بسم الله
آقای شهید محمدابراهیم همت در تعریف و تمجید از بنده فرمودند:
«خدا شاهد است که در میان فرماندهان ما، تعقل و اندیشهی ایشان بینظیر بود. طرح مانوری که شرح میداد، در اولین شرح، انسان میپذیرفت و مطلب برایش جا میافتاد.
غیر از این مسئلهی اندیشهاش، در جنگ صلابت و استقامت خاصی داشت. یکی از ویژگیهای خاص او این بود که صبح عملیات، زیر آتش سنگین میآمد توی خط و سرکشی میکرد و محکم برخورد میکرد.
اگر واحدی سستی میکرد، بازخواست میکرد. خدا شاهد است که در کمتر فرماندهی این صفات را دیده بودم: اینقدر مهربان باشد و اینقدر عالی. بعد از حسن باقری، دیگر کسی پیدا نشد.»
بسم الله
گفتگو با پروین داعی پور، همسر شهید حسن باقری
در یکی از همین بعدازظهرها که آفتاب پاییزی به آدم می چسبد و نمی چسبد به اوایل خیابان شریعتی می آییم . کمی بالاتر ، به کوچه ای که پهن است و درآن ساعت خلوت ، آرامش به عابران خود تعارف می کند ، می پیچیم . وسط این کوچه ، بالای دیوار یکی از درهایش تابلو سرمه ای رنگ نسبتا بزرگی است که نشان می دهد. اینجا دفتر « جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران » است . می رویم تو . حیاط دلبازی در نگاهمان می نشیند . ازآن حیاط هایی که آدم هایی به سن و سال ما را به یاد خانه پدری اش می اندازد . حالا کمی کوچکتر یا بزرگتر توفیری ندارد .
از کسی که آنجا است سراغ سرکار خانم داعی پوررا می گیریم. راهنمائیمان می کند به عمارت یک طبقه ای که در ضلع شمالی این حیاط خوش نشسته است ؛ با پنجره های بزرگ ومتعدد که هنوزعکس باغچه پیدا و و ناپیدا روی شیشه های پاکیزه اش دیده می شود.
در همان ابتدای ورود به عمارت ، خانم داعی پور به استقبالمان می آید . دور یک میز می نشینیم . قرار است ایشان از زندگی خود و سردار شهید حسن باقری ( غلامحسین افشردی ) بگوید و می گوید ؛ گرم و صمیمی . خانم داعی پور از ما می خواهد متن این گفتگو را قبل از چاپ بخواند . حق ایشان است . یک هفته بعد ، متن گفتگو را به همراه یادداشت زیر برایمان می فرستد : « معمولا" خیلی سخت است تحت هر شرایطی و برای هر شنونده ای فقط با خیال اینکه وظیفه خود را نسبت به شهید ادا می کند حرف زد . پس نوعا" از مصاحبه و گفت و شنودها پرهیز داشته و دارم . باور من بر این است که باید سفره دل ، پیش اهلش باز کنی و اگر شنونده تو با تو همدل و هم فکر نباشد ، گفتن ها نه سودی دارد و نه جایی . اما در این میان نشریه « کمان » را متفاوت یافتم و آنرا مجموعه ای دلباخته و سوخته در فرهنگ دیدم که در پس طرح داستان پرازفراز و نشیب جنگ سعی درزنده نگه داشتن مفاهیم و فرهنگ غنی شهادت ، ایثار، از خودگذشتگی و سادگی و... دارد که روزی عطرآن سراسرمنازل را پر کرده بود تلاش تان قابل قدر دانی و تحسین است و امید دارم که هر روز بیشتر از گذشته موفق و موئد باشید .»
چه عجب دلت اومد یه عکس دیگه بزاری؟ آخه با اون یکی خیلی فرق نداره!!!
بسم الله
فرمانده اطلاعات عملیات سپاه بودم، گفته بودم همه چیز را گزارش کنید. حتی این که فلان جا هیچ خبری نیست، برای من خبر است.
«پشت دوربین دیده بانی هم که می نشینی باید با دقت از منطقه عبور کنی و خودت را همان جا ببینی که داری نگاهش می کنی. قدم به قدم هدف ها را تعقیب کن. آن قدر تمرکز کن که به جای دیگری توجه نداشته باشی. باید به عمق منطقه بروی و حس کنی روی زمین راه می روی. همان اندازه که روی زمین رفتنت طول می کشد با چشم برو. تمام پستی بلندی ها را طی کن. وقتی به دکل ابوذر برمیگردی باید همان قدر خسته باشی که انگار پیاده رفته ای.»
پی نوشت:اگر تو هم همه فکر و ذکر و ذهنت نابودی دشمن و پیروزی بر دشمن بود به این حال و روز می افتادی،نه این که ماشا الله حسابی پروار و رنگین ...
بسم الله
روزی از مادر متولد شدم و پا بر کره خاکی نهادم، از سرانجام و عاقبت خود بی خبر روزگار سپری کردم و در دل محبت و یاد تو را به شوق وصلت جای دادم!
بنده نبودم لکن در تلاش بندگی کردن سوختم!
عمرم در تب و تاب کسب رضایت تو سپری شد و بیمناک از سرانجام کار!
چگونه رفتن در گرو چگونه بودن است.
یاربّ ! فضل بی نهایتت شامل این بنده ناچیز شد و آنگونه که سزاوار خودت بود استجابتم کردی !
و دوباره متولد شدم ، نه در کره خاکی که در سرای جاوید !
خدای مهربانم ! به لطف بی نهایتت
سربلند و رو سفید وارد سرای جاوید شدم
هدیه تولد برای روز تولدم صلوات بفرستید
یاربّ
نسبت به بیت المال اهمیت زیادی قائل بودم و به هیچ عنوان نمی گذاشتم حلال و حرام وارد زندگی شود .
یه روز صبح به یکی از دوستان گفتم : امروز قول دادم که ظهر برای ناهار خونه باشم و باید بعد از نماز به منزل برم . یه ساعت برم و بیام .
رفتم و دوباره برگشتم ، ازم پرسید : چی شد؟ چرا برگشتی؟
گفتم : اسدی، الان نون توی شهر پیدا می شه ؟
گفت : نه ، می دونی الان ساعت چنده؟ الان دیگه نون نمی تونی پیدا کنی . بهم گفت : اگر قول دادی که نون بگیری، سهم نون خودت مونده بیا بردار و ببر
رفتم مقداری نون و یک ظرف ماست نیم لیتری برداشتم و رفتم .
سه بار رفتم و برگشتم و آخرشم گفتم : نه اینارو نمی برم، این ماست و نون رو دادن که اینجا مصرف بشه، اگه من اینو به خونه ببرم، زن و بچه ام اونو می خورن و این درست نیست .
بهم گفت: حالا عیبی نداره بردار ببر
گفتم : نه ، اگه جهار نفر مسلمون رزمنده ، این نون و ماست و دست من ببینن و به گناه بیفتن و بگن ماست سپاه رو می برن خونه ی خودشون ، این گناه به گردن منه .
با یک صلوات برای شهدا روح خودمون رو شاد کنیم
یاربّ
اگر در شناخت دشمن هزار شهید هم تقدیم شود، می پذیریم، اما در اثر ناآگاهی از وضعیت دشمن، منطقه و زمین، یک شهید هم پذیرفتنی نیست
یاربّ
شب قدر است و من قدر را نمی فهمم
در تمنای دلم آه را نمییابم
سالهاست که در تقدیر خویش قدر را نمی یابم
قدر نیز از بی قدری من ، در تقدیر است
----------
یاربّ
تغییر نامم از غلامحسین افشردی به حسن باقری
با عضویت در سپاه با نام مستعار «حسن باقری» معروف شدم، همواره بر جمع آوری اطلاعات از محیط و موقعیت دشمن و شرایط سیاسی و حتی شرایط روحی نیروهای دشمن به عنوان اهداف عمده و اصلی در خلال جنگ تأکید می کردم و می گفتم: «خود بحث اطلاعات هدف است بکوشید این را در ذهنتان جای دهید که اطلاعات هدف واسطه نیست بلکه خود هدف اصلی است و حتی دیگر این اطلاعات هیچ به درد نخورد، نخستین نکته ای که یک فرمانده در عملیات بدان نیاز دارد این است که از جوانب خودش اطلاع داشته باشد تا وضعیت کلی خود را ندانید نمی توانید اطلاعاتی جمع آوری کنید.»
آگاهی از نقاط قوت و ضعف دشمن را فراتر از تعداد تانکها و نفربرها می دانستم و تأکید می کنم:« ضعف و قوت دشمن داشتن تانکها نیست بلکه تأثیر فرهنگ ارتش روی افراد است که هنوز نتوانسته ایم برآورد کاملی از روحیه ارتش عراق داشته باشیم و بدانیم که چه زمان این ارتش از هم می پاشد.»
پی نوشت: پاسدارم اما نه اونطوری که تو می خواهی ! پاسدارم اما پاسداری نمی کنم ! با همه این نقصهایی که دارم، سجده شکر می گذارم که سرباز سید علی هستم ...
یاربّ
مجموعه جنگیدن و توسل و مطالعه و ... برای این است که ما به آن انسان و عدلی که اسلام می خواهد نزدیک شویم و برسیم و ما را ان شاءالله به خدا نزدیک کند.
جنگ یک روزش استقامت است، یک روز هم شوق پیروزی، ما که برای عملیات نمی جنگیم، اگر ما وابسته به شوق پیروزی باشیم پس برای خدا نمی جنگیم.
همیشه راهی هست !!!
یاربّ
سلام ...
حرفامو خوب و با دقت بخون و با خودت تطبیق بده ! دقیقا به این حرفا نیاز داری ، درموردشون خوب فکر کن ...
اگر خسته شدیم باید ببینیم کجای کار اشکال دارد و گرنه کار برای خدا خستگی ندارد، لذت بخش است
باید به خود جرأت داد . این نوع جنگیدن به درد نمی خورد و لازم است که استراتژی در این جنگ عوض شود
نکند خدای نکرده جنگیدن را به عنوان یک حرفه نگاه کنیم
پی نوشت: هر جا می رم کتاب دکل ابوذر رو بخرم نداره یا تموم شده ! خیلی از کتابها هستند ولی برای من دکل ابوذر نیست !!
یاربّ
سلام ...
شما به این پوستر نگاه کنید بگید من چیکار کنم ؟
نوشته غلام حسین باقری !! بابا غلام حسین با افشردی میاد ، حسن با باقری!!
حتما توقع داره بابت خلق این اثر، شفاعت هم بکنم !
بدونم کار کیه با همین تفنگی که دستمه میکشمش ...
یاربّ
سلام؛ ...
بعضی از دوستانی که نسبت به ما محبت دارند...
1. خبرنگاری که ژنرال شد.(ای ول خیلی تیتر باحالیه)
2. چه کسی از حسن باقری قوی تر است؟
3. خبرنگاری که بنیانگذار اطلاعات سپاه شد
4. سردارشهید حسن باقری
5. آلبوم تصاویر
6. ویکی پدیا
7. یکصد خاطره از شهید حسن باقری
8. شهید سردار سرلشگر حسن باقری
9. زندگی نامه شهید حسن باقری(افشردی)
10. زندگی نامه شهید حسن باقری
11. شهید حسن باقری-نابغه جنگ-رجانیوز
12. تصویر عشق - حسن باقری
13. گنج های شهید باقری
14. حسن باقری برترین استراتژیست جوان دوران دفاع مقدس
15. داستانی جالب از شهید حسن باقری-عصرایران
16. گفتگو با مادر شهید حسن باقری-جهان نیوز
یاربّ
سلام ...
به به سردار عزیر، چه عجب یادی از ما کردی ؟
پارسال دوست امسال غریبه ، خوبی دلاور ؟!
بابا پس کی میایی این طرف مرز، منتظریم بیایی یه بسیج شهیدان اهل بهشت راه بندازی!
خیلی خاطرت برامون عزیزه...
راستشو بگو چه حالی داره آدم اسمش توی لیست ترورای آمریکا و اسرائیل باشه؟
خدایش باید شهید بشیا !
خبرش اینجا هم رسیده توپ خانه مجازی راه انداختی، ایشا الله که قدر بدونن...
پایدار باشی سردار ...
یاربّ
سلام ...
نزدیک عملیات بود.دستور اکید داده بودم کسایی که دچار موج انفجار شدند حق شرکت در عملیات رو ندارند .
با بچه ها رفته بودیم برای بازدید از خط که یک دفعه صدای داد و بیداد توجه ما رو جلب کرد ، گفتم نگه دار ، ماشین رو نگه داشتم تا ببینم چه خبره، یکی از رزمنده ها موج گرفته شده بود و همین طور فریاد میزد و فحش میداد ، فحشای ناجور اونم به فرمانده های جنگ.
از ماشین پیاده شدم رفتم پیشش منم شروع کردم به فحش دادن ، اونقدر با هم فحش دادیم که بلاخره کمی آروم گرفت.
پرسیدم چرا اینقدر عصبانی هستی ؟ گفت: عملیات نزدیک ولی نمی خوان منو ببرن، می گن اونایی که موجی شدن حق شرکت توی عملیات رو ندارن .
گفتم کی گفته حق نداری ؟ غلط کردن، بیا سوار ماشین شو، من خودم می برمت خط .
سوارش کردم و راه افتادیم
کمی که گذشت بهش گفتم " ببین برادر ، شما مجروحی، موج گرفته ایی.توی عملیات ، توی اون شلوغ پلوغی، وقتی یه توپ می خوره زمین ، حالت بد می شه ، اونوقت که فرق بین خودی و دشمن رو نمی فهمی و همه رو به چشم عراقی می بینی ، فکر می کنی همه دشمنن.اگه اون لحظه، اسلحتو به سمت خودی گرفتی ، تکلیف چیه؟چی کار باید کرد؟ هیچی تا ما بیاییم کاری کنیم، تو زدی و چند نفر رو کشتی و چند نفر رو هم مجروح کردی.اگه فرمانده چیزی میگه ، از روی حساب و کتاب حرف میزنه."
کمی که گذشت رزمنده گفت" نگه دار می خوام پیاده بشم"...
پی نوشت: تو خودتم موجی شدیا، حواست هست!
یاربّ
سلام ...
مرحله دوم عملیات رمضان، یکی از گردانها بیش از حد پیشروی کرده بود و به همین دلیل در محاصره قرار گرفته بود.
من که مکالمات بی سیم (قابل توجه بعضیا) را در قرارگاه نصر گوش می کردم، متوجه این مسئله شدم، روی این حساب با فرمانده این گردان یعنی فرمانده تیپ، ارتباط برقرار کردم و بهش گفتم "شما کجا هستین" گفت "من توی تیپ هستم" گفتم "شما باید بری خودت از موانع عبور کنی، وارد صحنه بشی و این گردان رو از محاصره نجات بدیو تا خودت به صحنه نری، این اتفاق نمی افته.این گردان الان متوجه نیست و اگر به اونا بگی که توی محاصره هستن،وضع خراب تر می شه و ممکنه دستپاچه بشن.باید خودت به صحنه بری و جناحین این گردان رو با گردان های دیگه حفظ کنی تا بتونین اونها رو از محاصره خارج کنین"
فرمانده تیپ، استدلال هایی آورد که نیازی نیست من برم و من مشغول هماهنگی واحد توپخانه هستم و کارهای مهم دیگه ایی دارم،نمی تونم برم...
این جا بود که ، آنچنان پشت بی سیم فریاد زدم که همه کسایی که توی قرارگاه بودند از این قاطعیت رنگشون پریید و وحشت زده شده بودند . با فریاد به فرمانده تیپ گفتم : اگه همین الان از سنگرت حرکت نکنی و به طرف خط نری و این گردان رو از محاصره نجات ندی، باهات به شدت برخورد می کنم .
الان خودم دارم میام اونجا، نباید توی سنگرت باشی، باید رفته باشی. یا می ری و خودت همراه این گردان شهید می شی،یا گردان رو از محاصره در میاری. برای من قابل قبول نیست که گردان محاصره بشه، اسیر بشه بعد فرمانده تیپ زنده و سالم این طرف باشه، سریع حرکت کن برو ."
فرمانده به صحنه رفت و کار محاصره گردان رو یکسره کرد و اونا رو از محاصره نجات داد ...
پی نوشت: جذبه رو حال کردی ؟ الکی نیست که بهم میگن نابغه جنگ...
یاربّ
آماده می شدیم برای عملیات والفجرمقدماتی به یکی از هم رزمانم گفتم "بیا بریم از اسرا بازجویی کنیم" در بین اسرایی که گرفته بودیم سه نفر از فرماندهان عراقی هم بودند ، می خواستم بدونم ، عراق در مورد منطقه ای که ما برای عملیات انتخاب کردیم چطور فکر میکنه؛به همین دلیل حتی در انتخاب اسرا برای بازجویی دقت می کردم.
بازجویی رو آغاز کردیم و تا یک بامداد طول کشید، هم رزمم خسته شده بود، از من پرسید "حسن، چقدر از اینها سؤال می کنی؟ مگه می خوای آموزش ببینی؟" گفتم "چه اشکالی داره؟ ما باید از اینها اطلاعات بگیریم."
خیلی خسته شده بود و به خاطر خستگی سوالات رو اشتباه ترجمه می کرد، با وجود اینکه هنوز به عربی تسلط نداشتم اما گفتم"شما در سوال کردن اشتباه کردی، سوال رو درست بپرس" .
وقتی دیدم که نمی تونه ادامه بده گفتم "شما برو استراحت کن". رفت و از خستگی متوجه نشد کی خوابش برده ، یک لحظه از خواب پرید و نگاهی به دور و برش انداخت و با تعجب نگاهم کرد؛ من هنوز داشتم بازجویی می کردم. دست و پا شکسته به زبان عربی سوال می پرسیدم و جواب می گرفتم، پشتکارم خوب که نه خیلی خوب بود...
یاربّ
گاهی کار دل به جایی می رسد، که باید فرار کنی تا نمیرد! باید سفر کنی تا زنده شود! باید جاری شوی تا بماند!
گاهی کار دل به جایی می رسد که برای قطره ایی، سیلاب باران می شوی، برای اندکی سوز، شعله ور می شوی!
نمی گویم که صاحب دل، با دل خویش چه کرده و چه ویرانه ایی ساخته که باید بمیرد تا نمیرد !
هلاک می شد اگر نبود، در جاده های خشک و سوزان دنیا از عطش می مرد اگر نبود...
آنچنان سنگین چون کوه، آنچنان سخت چون سنگ !
داروی شفا بخش آن تویی ...
...
پیش از آن که به کنارم بیایی ، به خوابت آمدم! تا مُدام ما را به رگبار بی معرفتی گلوله باران نکنی!
!
اگر ادعای رفاقتت هست، این نیست رسم رفاقت !
آنجا که شعله ور نشسته بودی در کنارت بودم، ندیدی آیا؟
شکوه و شکایت های تو را شنیدم ولی چرا مدام ناله می کردی که بشنو حسن؟ چرا خط و نشان ! چرا تهدید !
دیدی نفس بهاری چگونه است؟ فهمیدی که بهار در کجاست؟
چه بگویم که اگر خویش را به درد آلوده کرده ایی، درمان را، میدانی!
برخیز که من با توام ، برخیز !
یاربّ
عملیات بیت المقدس مجبور شدیم در عرض یک هفته ، پنج بار محل استقرار تیپ ولی عصر(عج) را عوض کنیم. بچه ها از این تعویض مکان خسته شده بودند ، آمدن سراغ منو شروع کردن به شکایت و گفتند "امکانات نداریم، دیگه به هیچ وجه از تکون نمی خوریم، هرچی می خواد بشه ! مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ؟"
خیلی آروم ولی قاطع گفتم : "بله هست! بالاتر از سیاهی، سرخی خون شهیده که روی زمین ریخته می شه "
گفتند ما امکانات نداریم قوه محرکه می خواهیم
گفتم خون شهید قوه محرکه شماست
پی نوشت 1:دوست خوب داشتن یکی از نعمتهای زیبای خداست، اما هر کسی به مقام دوستی نمی رسه. انگشت شمارند آنهایی که به واقع دوست می خوانمشان.
پی نوشت 2: گفتم ؛ می خواهم بمیرم.گفت مرده ایی! گفتم زنده ام کن! گفت: آنکه خود را میرانده است زنده می کند . گفتم : توانی نیست، دادرسی می خوام .گفت: بگو "یا حسین"