گاهی کار دل به جایی می رسد که باید فرار کنی
یاربّ
گاهی کار دل به جایی می رسد، که باید فرار کنی تا نمیرد! باید سفر کنی تا زنده شود! باید جاری شوی تا بماند!
گاهی کار دل به جایی می رسد که برای قطره ایی، سیلاب باران می شوی، برای اندکی سوز، شعله ور می شوی!
نمی گویم که صاحب دل، با دل خویش چه کرده و چه ویرانه ایی ساخته که باید بمیرد تا نمیرد !
هلاک می شد اگر نبود، در جاده های خشک و سوزان دنیا از عطش می مرد اگر نبود...
آنچنان سنگین چون کوه، آنچنان سخت چون سنگ !
داروی شفا بخش آن تویی ...
...
پیش از آن که به کنارم بیایی ، به خوابت آمدم! تا مُدام ما را به رگبار بی معرفتی گلوله باران نکنی!
!
اگر ادعای رفاقتت هست، این نیست رسم رفاقت !
آنجا که شعله ور نشسته بودی در کنارت بودم، ندیدی آیا؟
شکوه و شکایت های تو را شنیدم ولی چرا مدام ناله می کردی که بشنو حسن؟ چرا خط و نشان ! چرا تهدید !
دیدی نفس بهاری چگونه است؟ فهمیدی که بهار در کجاست؟
چه بگویم که اگر خویش را به درد آلوده کرده ایی، درمان را، میدانی!
برخیز که من با توام ، برخیز !