دکل ابوذر ...

غلامحسین افشردی

دکل ابوذر ...

غلامحسین افشردی

یاربّ/سلام ... یه دکل تنهای تنها در بیابونهای شرق کارون منو به یاد تنهایی و غربت ابوذر در صحرای ربذه انداخت ، این شد که اسم اون دکل رو گذاشتم دکل ابوذر ...

بایگانی
نویسندگان
آخرین نظرات

یاربّ

سومین یا چهارمین باری بود که حاج صادق آهنگران به منطقه ما می آمد.  ازشون خواهش کردم صبح پنجشنبه برای بچه ها زیارت عاشورا بخونه . آقای آهنگران خیلی خسته بود، شب یک ساعت بیشتر نخوابیده بود، 
بعد از زیارت عاشورا تقاضای روضه ی حضرت رقیه (س) کردم ؛ 
به حضرت رقیه (س) ارادت خاصی دارم وقتی روضه خانوم را می شنوم از حال می رم  ... 
از اول تا آخر روضه توی سجده بودم 
روضه که تمام شد سر از سجده برداشتم ،اما
 ...
بچه ها میگن جایی که سجده کرده بودم ، کف سنگر 3 پتو روی هم انداخته بودن، 
تا پتوی سوم با اشکهای من ... خیس شده بود.
صلوات
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۲۸
غلامحسین افشردی

یاربّ 
سیاهی و تاریکی 
هیچ نبود

کـُـن فَیَکـُـون !

از روح خود دمید و من شدم ! 
اما گویا تقدیر بود که جدا شوم از خالق !
مرا برای سفری بس طولانی و شگفت آور و بسیار خطرناک محیا نمود 
گفتم : بی تو هلاک میشوم !
فرمود : به یادم باش 
... 
و سخن در این باب بسیار گذشت تا بدین جا که ... 
گفتم : بی تو هلاک میشوم !
فرمود : یاورانی از برای یاری ، همراهت خواهم نمود 
کتابش را و دوستانش را 
همراهم نمود و فرمود 
با اینها باش تا دوباره به من برگردی 
و اینگونه سفری را آغاز کردم 
از او 
عوالمی را یکی یکی پشت سرگذاشتم و پایین آمدم ، ...  زر ،...  رحم 
و دنیا 
دنیا پایین ترین عالمی بود که گذر کردم بعد از آن شروعی و آغازی دوباره  برای بازگشت به او 
بعد از آن برزخ بود و ... قیامت و ... 
و از این بین دنیا غریبترین و مشکلترین دیدم 
دنیا ، محلی برای تمدید قوا ... 
مدتی که در انجا بودم ، غفلتی عجیب سراغم آمد 
فراموش کردم که مسافرم و وقت بسیار تنگ است 
برق دنیا شوق وصالش را گرفت 
و دلبستگی به دنیا کورم کرد 
اما خالق که منتظر و نگرانم بود ، بیدارم کرد 
یاورانی که داشتم ...
برخیز و بیا ...
وقت برای جبران بسیار اندک  بود 
و آنچنان که باید ، مجال توشه گرفتن برای این راه دهشتناک نبود ... 
لذا مسیر بازگشت بسیار 
ند و بسیار سخت ، سخت ، سخت ...

رسیدم ، اما چگونه ؟!

از همان لحظه که فرمود ، کـُـن فَیَکـُـون !  زندگیم آغاز شد 
و تا بینهایت در کنارش ادامه خواهد داشت 

از او شروعکُـ شد 

و در او امتداد خواهد داشت

در این بین ، همیشه تو را به سبب  آن نعمتی که به همه مخلوقاتت ندادی 
به اندازه بزرگیت (حداقل در کلام) تو را سپاس بی حد 
یاعلی ... 
صلوات

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۰ ، ۲۳:۰۱
غلامحسین افشردی

یا ربّ 
اگر فکر کنم تا 70 سالگی توی این دنیا باشم !
365*70
 می شود 25550 روز
یعنی بیست و پنج هزار و پانصدو پنجاه روز و شب را طی کردم 
25هزارو و پانصدو پنجاه بار صبحانه ، 25هزارو و پانصدو پنجاه بارنهار  و 25هزارو و پانصدو پنجاه دفعه ،  شام  میل کردم  .
من در این  25هزارو و پانصدو پنجاه  روز چه کردم ؟ 
من در این 25هزارو و پانصدو پنجاه شب چه کردم ؟ 
در این 25هزارو و پانصدو پنجاه روز و شب چقدرشو یاد خالقم بودم چقدر یاد مخلوق ؟
در این 25هزارو و پانصدو پنجاه روز و شب چند بار قرآن رو فقط روخونی کردم؟ 
چند هزار تا دل شکستم ، چند هزار تا گره باز کردم یا نه ، چند هزار تا گره زدم ! 
چند هزار بار ربّم را خالصانه فقط صدا کردم ! یاربّ ، یاریم کن ... 
چند هزار بار توبه کردم ؟
چند هزار بار گناه ... 
چند هزار بار  ... 
ما که آخرش به لطف مهربونیش 
عاقبت به خیر شدیم ، اما تو به فکر خودت باش ...
صلوات 
  
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۱۵
غلامحسین افشردی

یاربّ
نگاه اول ، (مثبت) 
تولد ... مدرسه ... دیپلم ... سربازی ... کار ... ازدواج ... بچه ... عروس و داماد .... نوه و نتیجه ... کات 
توضیح : مثل خیلی از ما ، اومدیم بدون اینکه بدونیم از کجا و برای چی و به کجا ... 
بزرگ شدیم بدون این که بدونیم کی هستیم 
مدرسه ، بازی ، شادی ، دوست ، درس ، رفیق بازی ، جوونی ، سرکشی ، خلاف ، گناه و ... 
دیپلم گرفتیم ، سربازی ، زن ، بچه هامونو بالا انداختیم و مست شادی وجودش ، یه روز شاد ، یه روز غم ، یه روز عزا یه روز عروسی ، یه روز دعوا ، یه روز زیارت ، ... ما پیر شدیم و بچه ها جوون ، دردسرای تازه ، مشکلات جدیدتر ، شما ما رو درک نمی کنید نسل جوون و ... زنشون دادیم ، شوهر کردند و بازم شروع شادیها و غمهای جدید ، تا میای از یکی خلاص بشی دومی شروع میشه ، اونو رد میکنی ، بعدی ... آره دیگه مشغولیم همینطوری ، وایسا وایسا ، یه چیز جدید دیدم تا حالا اصلا ... کات و پایان 
ناگهان بانگ برآمد که خواجه مُرد ... 
زندگی تمام شد ، عجب آدم نازنینی بود ، خدا رحمتش کنه ... 
توضیح : به نظرت زندگی براش چه مفهومی داشت ؟ اگه ازش می پرسیدی زندگی یعنی چی ، چی میگفت ؟
چه فرقی میکنه حالا که مُرده ... واسه عبرت میگما !!! (مُرد)
درسته ، همه یه جور نیستند ، بابا ، پس خدا چی میشه !؟ مومن بودا ! بهشته الان ... (مُرد)
طرف مُخ ریاضی بود کلی خدمت کرده بود به این کشور ، اینا حساب نی ؟ (مُرد)
تو اصلا میدونی چند تا مدرسه درست کرده بود ؟ (اینا یعنی زندگی ؟ طرف مُرد )
تو اصلا میدونی شهید شده ؟ این یعنی زندگی ! شهید شدن یعنی زندگی ؟! (مُرد)
زندگی چی بود معنیش بلاخره ؟؟؟
بقیه داستان به شرط حیات فردا ... 
صلوات 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۵۶
غلامحسین افشردی

یا ربّ
شهید حسن باقری
اون روزی که وارد این دنیای خاکی شدم ؛
اگر میدونستم که چنین بازگشتی خواهم داشت 
شاید که در همان لحظه از شوق ، 
جان را به جان آفرین ، تسلیم میکردم 
یاربّ! سپاس بی حدم ، از این نعمت بی حدت هرگز میسر نخواهد بود .
یاربّ ! تو خود در چنین روزی ورودم را به عالم هستی مبارک گرداندی .
صلوات

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۸۹ ، ۰۸:۲۴
غلامحسین افشردی

یاربّ
سلام بر همه شهدا و همه اونهایی که دوست می دارند که ...

این پوسترارو قبل از شهادتم درست کرده بودم، تا وقتی شهید شدم سریع بدم بالا 
اما نشد ... 
چرا ؟ 
چراشو از این جوون سر به هوا بپرسید
شهید حسن باقری
کلیک کنید 

حسن باقری
کلیک کنید

غلامحسین افشردی
کلیک کنید
**دوستت دارم حسن آقا **
فکر میکنه با این پاچه خواریا شفاعتشو میکنم ، تازه یادش افتاده باید پوسترارو بده بالا  !! 
صلوات


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۸۹ ، ۲۲:۴۰
غلامحسین افشردی

یاربّ

بابا والا به الله وقت ندارم

چرا ؟

چرا نداره !!! مگه نمی دومی ؟

دیوونه!!! تازه شهید شدم خب

مستم ، خرابم ...

یکم رو به راه بشم ، میام

فعلا همینجا رو عشق است

صلواتم نمی خوام واسه خودت بفرست

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۸۹ ، ۲۲:۰۱
غلامحسین افشردی

یاربّ
چراغ قرمز شد و توقف ، مردی لاغر اندام ، زخمی و رنجور از جنگ نرم ، با تمام قوت ، تلاش می کرد شیشهای تمیز اتومبیل مقابل را کثیف نماید !! ... 
روشنفکران غرق در مستی چو من ، فریاد برآوردیم که ، چراغ سبز شد ، توقف  ! 
با امید به سوی راننده شتافت که محصول تلاشش را در کف دستانش باز بیند ، اما ، چرا راضی نشد از دیدن یک سکه ! 
پرنده خیالم پرواز کرد ، که ای عاقل مرد ! این نحیف رنجور توی ! و هر چه تلاش کنی ، جز خار ذلیلی  در مقابل یگانه ، نخواهی بود
 و فردا روز آنچه بدست می آوری هرگز تو را راضی نخواهد کرد ، بهوش باش ... ، که اگر در مسیر صراط باشی از زیانکارانی .
ای عاقل ! در این بین ، وای اگر از صراط خارج باشی !!!
توقف کن ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۸۹ ، ۲۲:۴۷
غلامحسین افشردی

یا ربّ
آهسته بگو آه  ... 
که دردمندترین سینه عالم هستی ، آه را آهسته در گوش سکوت زمزمه کرد .
و آه ، آهسته همه هستی را در تلاتمی بی پایان به آهی جانگداز کشانید ... 
غم انگیزترین آه از استوارترین و نورانی ترین منزل در حالی عالم را به لرزه کشانید که دستان همه هستی در مقابلش بسته بود  ...
و آیا امروز آه ، تکرار میشود ؟؟؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۸۹ ، ۲۲:۳۷
غلامحسین افشردی

یا رب 
درانتظار کرب و بلا
پیش نویس: داستان پیرمردی را شنیدم که سالیان سال در سرزمین کرب و بلا ، روزگار سپری کرد تا در روز موعود  ،   فرزند رسول خدا را یاری نماید:
 محرم نرسیده ، و هنوز  عاشورایی نیست ... 
پس این قبیله از کجاست  ؟  که از سالهای دور در کربلا خیمه هایشان را بنا کرده اند ؟ 
اینان کیستند ؟ که با عبور هر غافله ایی سراغ مولای خویش را می جویند ؟
اینجا سرزمین کربلاست و ما از کربلا گزارش میدهیم :  
مولای من نگران نباشید ، اینجا از بی وفایی و نیرنگ خبری نیست ! 
اینان کوفی نیستند ، ایرانی اند !! 
از نسل پاک خمینی اند   
اینان از فد ائیان خامنه ایی اند 
ثمره هشت سال دفاع مقدس  
از جنگ جویان جنگ نرم اند ، از فتنه ها با مقتدایشان ، سالم گذر کردند 
بصیرت  را به فرموده مقتدایشان سر لوحه زندگیشان کرده اند 
میخواهند در رکاب فرزند فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) باشند 
می گویند  :
در انتظار انتقام سیلی ، لحظه ها را میشماریم 
ما انتقام دستان بسته را می گیریم 
ما انتقام  بیست و پنج سال سکوت را خواهیم گرفت 
ما انتقام آه پر از اندوه فاطمه را خواهیم گرفت 
ما انتقام اسارت زینب کبری را خواهیم گرفت 
... 
در انتظار شما هستند 
مولای من تعجیل کن ، وقت است که باز آیی 
اینان در عهد و پیمان خویش پایدارند 
تعجیل کن مولای من ، تعجیل کن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۸۹ ، ۲۲:۰۶
غلامحسین افشردی

یاربّ                                                     
... اون روزی که ابراهیم خلیل فرزند عزیزتر از جانش را به قربانگاه برد و آماده قربانی شد ،یا حسین ...

ندا آمد ای خلیلی من ، نه نه ، قر بانی نکن بجاش این قوچ زیبا را ... تا همین جا کافیه قبول کردم ، خیلی  مهرون  و  قشنگ  قرابانیش  رد  کرد  ،  نخواست  که  اسماعیل  قربانی  بشه 
...  اما روز دیگری   ...  

سرور ما اکبرش را به  قربانگاه  برد . خدایا  پاره های  تنم را برای قربانی آورده ام ، میپذیری ؟  خدا نگفت نه ! گفت قربانی کن ، میپذیرم 
سرور ما گفت : شش ماهه دارم  ، تشنه و گرسنه با مادری لبریز از محبت به فرزند ، میخوام قربانی تو باشه  ، میپذیری ؟ خدا گفت قربانی کن میپذیرم 
سرور ما گفت : علمداری دارم ، بی نظیر ترین در وفا در ادب در شجاعت ، آب آور فرزندان تشنه ام ، قربانی شما کنم ؟ خدا گفت قربانی کن ، میپذیرم
سرور ما گفت : یک سه سلاله نازنین دارم ، برای شما ، در راه شما و احیاء دین شما قربانی کنم ؟ خدا نگفت نه ، گفت قربانی کن میپذیرم 
سرور ما گفت : چندی یاور صادق باوفا دارم قربانی تو باشند ؟ خدا گفت همه را میپذیرم .
سرور ما گفت : خواهـری  دارم  سراسر  عشق  ، سراسر  صبـر  ، دل  او را قربـانی شما کنم . خدا گفت دل او را میپذیرم قربانی کن 
هیچ نبود برای قربانی کردن ...   
سرور ما گفت : خدایا مرا به قربانی خود میپذیری ؟ خدا گفت : همه را به تو  پذیرفتم  و اینک در انتظار  تو  هستم ، میپذیرم 
...   نپذیرفتی و  پذیرفتی    ... 
و خدا کیست که سرور ما همه را با عشق به قربانگاه او برد همه با عشق قربانی شدند .
خدا کیست ؟ حسین کیست ؟ قربانی او شدن ، چیست ؟ پذیرفته شدن به چه معنا است ؟
که از او اینچنین پذیرفت ...   
ما رأیت الا جمیلا  
افوض امری الی الله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۸۹ ، ۲۰:۵۷
غلامحسین افشردی


یاربّ

سلام ، چطوری خوبی ، چه عجب یادی از ما کردید  ! میدونی  چند وقت پیش یه مجله دستم رسید همین که بازش کردم ، صفحه دوم  ؛ اِ اِ ، عکس خودمو دیدم ، کنجکاو شدم ببینم چی نوشته ! طبق معمول همه اش ازم تعریف کرده بودند ، ما اینیم دیگه ... 
دوست داری بخونی ؟ 
غلامحسین افشردی معروف به حسن باقری بی شک مغز متفکر سپاه پاسداران در سالهای ابتدایی جنگ تحمیلی بود .(ای ول اینو خوب اومدی !) .
او مردی لاغر اندام بود و چهره ایی صمیمی و دوست داشتنی و در عین حال جدی داشت با ریش هایی کم پشت و چشمانی نافذ . (آخه ، ببین به چه چیزایی گیر میدن ریش کم پشت !!! )
... ( تکراریه قبلا خودمو همه اشو بهتون گفتم  )
در عملیات طریق القدس فرماندهی عملیات را برعهده داشت و در عملیات فتح المبین فرماندهی قرارگاه نصر . 
در همه این عملیات ها یک پای طراحی عملیات نیز بود . ( خب کارم این بود  ... )
پس از عملیات رمضان فرمانده قرارگاه کربلا در جبهه های جنوب شد و پس از عملیات محرم به جانشینی فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد و تا شهادتش که در نهم بهمن ماه 1361 اتفاق افتاد در همین سمت بود . ( خدا بهم درجه داد )
وقتی که به شهادت رسید 27 سال بیشتر نداشت و در حالی تن پاکش غرق در خون شد که برای عملیات شناسایی مواضع دشمن ، پیش از عملیات وافجر مقدماتی ، به همراه چند تن دیگر در سنگری در منطقه فکه به سر می برد . ( لحظه ی وصل غیر قابل توصیفه ) 
او سال 1359 ازدواج کرد و صاحب دختری شد که نرگس نام دارد . ( ... )

صلوات ، برای شادی ارواح طیبه شهدا 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۸۹ ، ۲۲:۴۳
غلامحسین افشردی

  یا ربّ
صلوات

 اوایل جنگ بود ، در خوزستان ستادی تشکیل داده بودند که از ارتش تبعیت می کرد و شهید بقایی هم رابط این ستاد با ارتش بود ستاد که فعال شد ، نیروهای واحدهای مختلف سازمان ، از جمله پشتیبانی و اطلاعات وظایف شان را درست انجام نمی دادند . یه روزی با دو جوون دیگه وارد اتاق شدیم و گفتیم که " ما از تهران اومدیم تا به شما کمک کنیم " اون دونفر دیگه از بچه های اطلاعات بودند . بهشون گفتیم که " بین شما کسانی هستند که با همکاری عرب های اهواز ، اطلاعات رو به دشمن می دن و دشمن با گرای دقیق ، با خمسه خمسه اهواز رو می زنه " قبولمون کردن  ...
ما هم واحد اطلاعات عملیات را تشکیل دادیم ، و توی مدت کوتاهی با شناسایی عوامل اطلاعاتی ، قالب سازمانی مشخصی رو براش تعریف کردیم .
اینطور بود که با اثبات لیاقت و شایستگی های خودم تونستم ، مسئولیت فرماندهی اطلاعات عملیات سپاه را که در حقیقت تمام توان و قوه ی سپاه بود ، به عهده بگیرم .
 "صلوات بفرست برای شادی روح همه شهدای گمنام"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۸۹ ، ۲۳:۰۶
غلامحسین افشردی

یـا ربّ


از طرف روزنامه جمهوری اسلامی ، به عنوان خبرنگار ، مأمور شدم به الجزایر . وقتی برگشتم دوستی به دیدنم آمد ازم پرسید ، چه خبر از سفر ؟ خوش گذشت  ؟ و ... جواب دادم: نه حالم خیلی بده ! پرسید چرا ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ گفتم : توی الجزایر وضع خیلی خرابه ، خداکنه انقلاب ما مثل انقلاب الجزایر نشه  !ب
ازم پرسید : چرا  ؟ مگه الجزایر چطور شده
 ؟ گفتم که محیط اونجا خیلی خرابه و فسادی که قبل از انقلابشون در اونجا رایج بوده ، باز هم به وضوح دیده میشه . باید کاری کنیم تا انقلاب ما به سرنوشت اونها گرفتار نشه ، که تنها اسمی از اون باقی بمونه . ما برای اسلام قیام کردیم بنابراین باید اسلام رو به طور کامل پیاده کنیم ، نه اینکه دنبال هوی و هوس و فساد باشیم .
گفت : ناراحت نباش ، غصه نخور انقلاب ما رهبری مثل امام خمینی (ره) داره . اونها چنین رهبری ندارن ، رهبران اونها خائنه . به همین خاطره که هنوز وضع شون عوض نشده . گفتم : درسته که ما کسی رو مثل امام داریم ،اما مردم باید آگاه باشن . مگه امام چقدر می تونه زندگی مردم دخالت کنه ، این خود مردم هستن که باید هوشیار باشن و این وظیفه ماست که اونها رو آگاه کنیم ...


... صلوات بفرست برامون ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۸۹ ، ۲۲:۴۰
غلامحسین افشردی

یا ربّ

وقتی روزنامه جمهوری اسلامی شروع به فعالیت کرد ، تمامی کسانی که به نوعی دلشان با انقلاب بود و روحیه خدمت و دفاع از انقلاب را داشتند ، جذب این روزنامه شدند . یکی از این افراد من بودم .

من در بخش خبری به عنوان خبرنگار مشغول به کار شدم . ساده بی ادعا و فوق العاده فعال که تنها به تحویل دادن اخبار داخلی به روزنامه اکتفا نمی کردم ، بلکه در امور دیگری مثل صفحه بندی ، انتخاب تیتر اول و نحوه انتخاب تیترهای صفحات دیگه نظرات خوبی می دادم (از خودم تعریف نمی کنم که، برید بپرسید ) .

فعالیتهای من به قدری قابل تمجید بود که روزنامه ، روی من حساب خاصی باز کرده بودند ، خسته نمی شدم ، بی وقفه کار ... تا اینکه شهرویر 59 جنگ شروع شد ...

به کسی نگفته بودم و دنبالم می گشتند ، نگرانم شده بودند بعد از یه ماه که زنگ زدم تحریریه گفتم نگران نباشید " وقتی جنگ شروع شد ، برای تهیه خبر به آبادان اومدم که اخبار روز جنگ رو برا روزنامه تهیه کنم ، اما دیدم که مردم اینجا برای دفاع از شهر ، احتیاج به کمک دارن ، برای همین اینجا موندم تا به رزمندهه ها کمک کنم ، سعی می کنم خبر هم برای شما بفرستم " .

از اون به بعد با تلفن گزارش می فرستادم ، گزارش هام کم شد تا اینکه وارد سپاه شدم ، به خاطر روحیه خبر نگاری و حس کنجکاوی ، پایه گذار سیستم خبر رسانی و اطلاعاتی سپاه شدم . از این زمان اسم مستعار حسن باقری رو برا خودم انتخاب کردم .

حالا چند تا خاطره گوش کن :

منو لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بودم که تا بیست روز صدام در نمی آمد . نمی تونستم شیر بمکم. برا همین برام نذر کردند که اگه زنده موندم برم زیارت اربابم .... بهم می گفتند « غلامِ حسین.» دو ساله بودم که رفتم کربلا.
صلوات برا شادی روحم بفرست ، باریکلا زنده باشی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۸۹ ، ۱۸:۲۰
غلامحسین افشردی


یاربّ
سال شمار زندگی من ...

1334 ، ولادت در تهران روز سوم شعبان
1351 ، شروع فعالیتهای سیاسی علیه رژیم شاهنشاهی .
1354 ، ورود به دانشگاه ارومیه در رشته دامپروری .
1356 ، اخراج از دانشکده به علت فعالیتهای سیاسی _ مذهبی .
1356 ، اعزام به خدمت سربازی .
1357 ، فرار از پادگان به دستور امام خمینی (ره) .
1358 ، فعالیت در روزنامه جمهوری اسلامی به عنوان خبرنگار .
1358 ، گرفتن دیپلم ادبی و قبولی در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران .
1359 ، راه اندازی واحد اطلاعات عملیات رزمی در سپاه .
1359 ، معاون ستاد عملیات جنوب در شکست محاصره ی سوسنگرد، دی ماه .
1360 ، ازدواج با خانم پروین داعی پور ، شهریور ماه .
1360 ، فرماندهی محور دارخوین در عملیات ثامن الائمه،مهرماه .
1360 ، راه اندازی قرارگاه عملیاتی مشترک ارتش و سپاه موسوم به قرارگاه نصر .
1360 ، فرمانده قرارگاه نصر در عملیات طریق القدس،فتح المبین،بیت المقدس و رمضان .
1360 ، فرماندهی قرارگاه کربلا .
1361 ، انتخاب به عنوان جانشین فرمانده کل در قرارگاه جنوب .
1361 ، انتخاب به عنوان جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پس از شکل گیری سازمان رزمی سپاه .
1361 ، پذیرفته شدن برای سفر حج و نرفتن به این سفر .
1361 ، شهادت ، نهم بهمن ماه .

صلوات ، صلوت ، صلوات


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۸۹ ، ۱۵:۳۰
غلامحسین افشردی

صلوات یادت نره ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۸۹ ، ۱۱:۵۶
غلامحسین افشردی

یاربّ
 باشگاه گلف اهواز را کرده بودم پایگاه منتظران شهادت . یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کردم ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشتم « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفتم : حتی با یه بی سیم کوچیک هم شده باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه. از شناسایی که می آمدم ، با همون سر و صورت خاکی می رفتم اتاقم اول اطلاعات را روی نقشه می نوشتم و گزارش های روزانه رانگاه می کردم. ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه می نوشتم.اتاقم که می آمدی (حیف شد شما که نیامدید !) ، انگار تمام جبهه را دیده باشی

.ان لبخند زیباست

رفته بودم سراغ یه گردان دیگه ، مدام این طرف و آن طرف سرک می کشدم و از وضع خط و بچه ها سراغ می گرفتم، آخر سر یکی کفری شد و با تندی بهم گفت « اصلا تو کی هستی این قدر سین جین می کنی؟» خیلی آرام جواب دادم «نوکر شما بسیجی ها.»اینو بگم بهتون : خرمشهر داشت سقوط می کرد. جلسه ی فرمانده ها با بنی صدر بود .بچه های سپاه باید گزارش می دادند. منم یک جوان کم سن و سال ، با موهای تکو توکی تو صورت و اورکت بلندی که آستین اش بلند تر از دستم بود ، کاغذ های لوله شده را باز کردم و شروع کردم به صحبت.یکی از فرماندهای ارتش می گفت «هرکی ندونه ،فکر می کنه تو از نیروهای دشمنی.» حتی بنی صدر هم گفت «آفرین ! » گزارشم جای حرف نداشت.
 برام صلوات نمی فرستی ؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۸۹ ، ۰۱:۰۸
غلامحسین افشردی

یا ربّ
خرمشهر را خدا آزاد کرد
عملیات بیت المقدس (آزادسازی خرمشهر) توی قرارگاه کربلا و در بین سایر فرماندهان ارائه کردم .در این عملیات 40 تا 50 هزار نیرو را از رودخانه کارون شبانه به مواضع دشمن هدایت کردیم ...
برای طراحی این عملیات تقریبا 20 شبانه روز با بچه ها زحمت کشیدیم ... 
چندتاخاطره گوش کن ...
 

خدا آزاد کرد ...

*خرمشهر رو به رومان بود. نصفه های شب با حسن از کارون رد شدیم. به چند قدمی گشتی های عراقی رسیدیم . حسن با دقت سنگر ها و جابه جایی دشمن رادید. گفت« مثل اینکه هیچ تغییری نداده ن. » گفتم « پس بار اولت نیست که می آیی این جا؟» گفت « نه. از عملیات فتح المبین دارم می آم و می رم. الان خیالم راحت شد، معلومه هنوز متوجه جابه جایی های ما نشدند. عملیات بیت المقدس را باید زود تر شروع کنیم
* پیش نهادشان برای آزادی خرمشهر ، جنگ شهری و کوچه به کوچه بود . حسن گفت« نه. اول شهر را محاصره می کنیم، بعد عراقی ها را تو خناب اسیر می کنیم.» صف طولانی اسرا رد می شد؛ روی دست هاشان زیر پوش های سفید. 
*تک عراقی های نزدیک پل خرمشهر شدید بود و فرمانده خط با حسن چند متر عقب تر ، توی یک گودال ، گرم بحث . – آقا من می گم همه برگردند عقب. – بابا تو برو قرارگاه ، جای من. فرماندهی تیپ با خودم. همه همین جا می مونیم. جنگ خلاصه شده تو همین محور . اگه عقب بیاییم که یعنی شکست عملیات.
*گنبد سوراخ سوراخ مسجد جامع خرمشهر دیده می شد. تانک و نفر برهای عراقی سالم تو بیابان جا مانده بود. 
*بچه ها می خواستند غنیمت بگیرندشان ، حسن پشت بی سیم گفت « همه شو آتیش بزنید. دود و آتیش ترس عراقی ها را چند برابر می کنه. زود تر عقب نشینی می کنند
*به دو می آمد قرارگاه ، بی سیم را برمی داشت ، وضعیت را می پرسید و می رفت. موقع عملیات خواب و خوراک نداشت. گرسنه که می شد، هرچه دم دست بود می خورد؛ برنج سرد یا نصف کنسروی که یک گوشه مانده ، یا نان خشک و مربا.
 *همهمه ی فرماندها  بلند بود که «عملیات متوقف بشه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد «خجالت نمی کشید ؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می شه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.»پس فردا خرمشهر آزاد شده بود.

شادی ارواح طیبه شهدا بلند صلوات بفرست 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۸۹ ، ۲۲:۴۵
غلامحسین افشردی

یاربّ
سلام ... 
مجبور بودم جایی برم ، بارون گرفته بود ... 
توی خیابون مردم این طرف و اون طرف میدوییدن ، انگار صدام حمله کرده و مردم دنبال پناهگاه اند ... مردم از بارون فرار میکردند ... 
مگر نه اینکه بارون رحمت خداست ... پس چرا از رحمت خدا فرار می کردند ؟ 
بارون شدید شده بود و من زیر بارون قدم هامو آهسته تر کردم تابیشتر خیس بشم ... توی دلم به فرار مردم می خندیدم ... مدام تاکسی ها برام بوق میزدند تا سوارم کنند ، خیلی خیس شده بودم ، شاید دلشون برام می سوخت ... به وانتی که برام نگه داشت !!! اما من دلم بیشتر براشون می سوخت که نمی تونند زیر بارون رحمت خدا باشند ... 
مثل دیونه ها توی بارون راه می رفتم و با خودم زمزمه می کردم ، نه ! بلند با خودم می گفتم ، بارون رحمت خداست و من از رحمت خدا فرار نمی کنم ، ... 
خدایا چه احساس نرم و لطیفی زیر بارون داشتم ، ازت سپاسگذارم ... 
بارون رحمت خداست ، فرار نکن ...
رسیدم ، معراج الشهدا ...  ، در زدم ، واردشدم ، در دوم ، در سوم ، داشتم کفشامو در میاوردم که یه دفعه خشکم زد ... وایسادم ، فقط نگاه ... ، از خانومی که دم در ایستاده بود پرسیدم اینا ماکت اند !!! گفت : نه 
آب ازسر و روم می چکید ، وارد شدم و سعی کردم مودب باشم ، در محضر شهدای گمنام ... 
بدون اینکه بدونم مهمان دو شهید گمنام بودم !!! 
نه ! اصلا تصادفی و اتفاقی نبود ، همه اش برنامه ریزی شده بود ... 
مجبور بودم زود بیام بیرون ، هنوز بارون می آمد ، و مقصد دوم من ... 
بر سر در مقصد دوم نوشته بود :
به نا امیدی از این در مرو ، امید اینجاست 
فزونتر از عدد قفلها ، کلید اینجاست ... 
... بلند صلوات بفرست ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۸۹ ، ۰۸:۵۹
غلامحسین افشردی


سلام ...
یادش بخیر ، خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی بودم که حادثه طبس اتفاق افتاد .
جزء اولین کسانی بودم که به محل رسیدم ... 

بلند صلوات بفرست ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۹:۳۸
غلامحسین افشردی


  سلام ... 
... وقتی حضرت امام فرمان دادن سربازا از پادگان فرار کنند ، خیلی سریع به مردم ملحق شدم . پادگان عشرت آباد رو با کمک مردم تصرف کردیم و هر کاری از دستمون برآمد توی کمیته استقبال از امام انجام دادیم . 
بعد از پیروزی انقلاب ، به مدت دوهفته به لبنان و اُردن اعزام شدم به عنوان عکاس و خبرنگار ، گزارش مفصلی از اوضاع مردم مسلمان تهیه کردم . 
سال 58 ، تغییر رشته دادم و دیپلم ادبی گرفتم ، دانشگاه تهران با رتبه 104 ، رشته حقوق قضایی قبول شدم . سال 59 در واحد اطلاعات سپاه مشغول شدم و همون وفتا بود که اسم مستعار حسن باقری رو انتخاب کردم ...
خیلی مختصر گفتم ... 
یه خاطره براتون تعریف کنم ؟ اونوقتا که سرباز بودم یه بار نمازم قضا شد ، برای اینکه دیگه تکرار نشه ، تا دو ماه صبح ها ، تا ظهر آب نمی خوردم .
شادی روح همه شهدا صلوات
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۸۹ ، ۲۱:۳۴
غلامحسین افشردی

سلام ... 
سال 34 ، توی محله قدیمی تهرون ، (میدون خراسون ) همزمان با سالروز تولد امام حسین علیه السلام ، هفت ماهه ، به دنیا آمدم ، اسممو غلام حسین گذاشتن دو سالم بود که با مامان و بابا مشرف شدیم کربلا ... 
از همون بچگی با بابا میرفتیم مسجد محل ، عضو فعال هیئت نوباوگان محبان الحسین بودم ، پای سخنرانیهای دکتر بهشتی می شستیم ، یادش بخیر ... خدا هممونو رحمت کنه ، شما رو هم به راه راست هدایت ... 
توی دبیرستان مروی سال 54 دیپلم ریاضی گرفتم ، بعدشم رشته دامپروری از دانشگاه ارومیه قبول شدم ...
از همون اول به مطالعات مذهبی و بحثای سیاسی علاقمند بودم و هروقت فرصتی پیدا میشد برا دوستام سخنرانی میکردم ... تو دانشگاه هم همه منو به عنوان یه چهره مذهبی و اهل بحث های سیاسی میشناختند ، بعضی وقتها هم با استادا ، حسابی بحثای سیاسی میکردم آخرشم بعد از حدود یه سالو نیم اخراج شدیم ... چراش بماند ...

وقت سربازیمون بود ، سال 56 بعد از دوره آموزشی به پادگان جلدیان نقده ایلام اعزام شدم ... اونجاهم اونقدر سخنرانی های مذهبی و سیاسی راه انداختم تا بلاخره از پادگان جدام کردند و راننده یه افسر جزء شدم  ... 
شادی روحم صلوات ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۸۹ ، ۲۳:۳۰
غلامحسین افشردی

بسم الله الرحمن الرحیم

می سوزم از فراغت روی از جفا بگردان *هجران بلای ما شد یا ربّ بلا بگردان
 
خود را باقری نامیدم و در ورای نامت از تو خواهم گفت .
 گم گشته ای هستم تنها و خسته که به هر سوی به دنبال نوری حیران و سرگردانم
ره گم کرده ایی که در اسارت نفس هر روز فرسنگها راه ، از نور ، دور میگردد.
حسن جان ناتوانتر از آنم که به تنهایی امید پایان خوشی را در دل بپرورانم ، و مگر نه اینکه تو زنده ایی و من مرده ایی بیش نیستم !
بیا تا عهدی دگر ببندم ...
آنگاه که با ربّم سخن گفتم ، و انا اخترتک فاستمع لما یوحی ، پاسخم داد .
 
دست از طلب ندارم تا کام من برآید * یا جان رسد به جانان یا جان زتن برآید
.
.
.
.
.
بیشتر از شش سال پارسی بلاگی بودم، 
مجبور شدم، هجرت کنم !
سخت و دردناکه
 
حسن در پارسی بلاگ
با منتخبی از پست هام به اینجا آمدم ! 
پست ها را با همان تاریخ مجددا در اینجا بارگزاری کردم
اینجا خیلی احساس تنهایی میکنم !
روزهای خوبی را در پارسی بلاگ داشتم ...
12/11/95
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۸۹ ، ۰۱:۲۹
غلامحسین افشردی