دکل ابوذر ...

غلامحسین افشردی

دکل ابوذر ...

غلامحسین افشردی

یاربّ/سلام ... یه دکل تنهای تنها در بیابونهای شرق کارون منو به یاد تنهایی و غربت ابوذر در صحرای ربذه انداخت ، این شد که اسم اون دکل رو گذاشتم دکل ابوذر ...

بایگانی
نویسندگان
آخرین نظرات

۳۱ مطلب با موضوع «نویسنده ی من :: نور» ثبت شده است

یا ربّ
سالهای پیش از این چه مستانه سرودم...
در آسمان بی کرانه تنهایی خویش، تنهای تنها پرواز می کنم
واین آسمان آبی را با کسی شریک نخواهم شد
خوش نمی دارم بالهای پروازم به شاخ درختی بشکند 
....
اما از آن روز که پروازت بدیدم
یقین کردم بی تو پروازم معنایی نخواهد داشت 
وه که چه زیبا در سایه پروازت به پروازم کشیدی 
...
یاابن الحسن گدای محبت تو هستم 
و امروز می گویم :
بالهای پروازم شکسته شد
سقوط کردم! تا انتهای دره های سرد و تاریک دنیا، سقوط کردم
تنها و بی کس، با تاریکی ها خو کرده ام
گمانم نمی رفت که از آسمان آبی تو 
تا انتهای سیاهی دنیا، این چنین فرود آیم 
گاه که خاطره پروازت از نظر می گذرد
 آه سردم نغمه خوان  باران دیدگانم میشود
نیم نگاهی به سوی آسمانت میکنم
بالهای شکسته ام را نشانت میدهم
یک بار دیگر با نگاهت پروازم ده
در حسرت و شوق با تو پریدن ، نگذار که بمیرم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۰ ، ۲۱:۰۲
غلامحسین افشردی

یا ربّ
بالهای پروازم  شوق پردین گرفت ، از سجاده نیازم تا کویش در آسمان خیالم پرواز کردم ؛ 
در مقابل درب منزلش ایستادم ، آهسته و آرام درب خانه اش را دق الباب کردم ، منتظر ماندم تا باز شود به رویم ! و در این اندیشه که ، این در همیشه به رویم باز بوده  و هست ... آقا که تشریف آوردند ، روی سیاه و گنه کارم را زیر چادرم پنهان کردم ، با شرمساری دستم را از زیر چادرم بیرون آوردم و به سویش گرفتم و با صدای لرزان  اما با امید گفتم : آقا ! سائلم ... 
و من همیشه سائل این درب و این خانه ام ؛ یا رسول الله دوستتان دارم . 
اگر امروز در دعای افتتاحمان از نبود شما به سوی الله شکایت میکنیم ؛ اما راه دل باز است ، و آسمان خیال پهناور ... 

یا رسول الله  ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۰ ، ۰۰:۰۵
غلامحسین افشردی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ مرداد ۹۰ ، ۲۲:۰۵
غلامحسین افشردی

یا ربّ
با رحلت رسول خدا ، غربت و مظلومیت شیعه طلوع غمبارش را با دستان بسته آغاز کرد... 
شمشیری زهر آلود فرق نخستین و مظلومترین امام شیعه را بوسه زد در حالیکه اندک یاران وفادارش چاره ایی جز سکوت و صبر نداشتند .
چند روز بعد ، پیکر بیجان امام غریب شیعه تیر باران شد درحالیکه پیروانش جز سکوت و شکیبایی راه دیگری ندیدین. 
پس از اندی ، در اوج غربت و مظلومیت سر امام ما را از قفا بریدن و شیعیانش چه جانانه جان را فدا نمودند و آنان که ماندن راهی جز صبر و سکوت نیافتن.
شبانه ، امام پیر و کهنسال ما را با دستان بسته کشیدند و بردن ، با مظلومیت به شهادت رسانیدن و یارانش  صبر کردند و سوختن .
روزی که منتظر بودن تا امام را در سینه بفشارند ، پیکر بی جانی را از دارالاماره بیرون آوردن و گفتند : هذا امام الرافضیون !!! چه آتشی را در سینه حبس کردند ، و باز هم صبر ... 
پیکر امام جوان ما را سه روز و سه شب زیر آفتاب سوزان نگه داشتند تا سایه بانش بالهای پرندگان باشد .صبر و سکوت. 
و مکرر تکرار شد این داستان غربت شیعه و چه وسعتی یافت دریای صبر و سکوت شیعه .
کار که به اینجا رسید گویا صبر به پیشگاه  الله  بی قرار شد 
دستور غیبت صادر شد ... 
و اکنون 1400 سال از غیبت گذشته !! امام ما هنوز دستور ظهورندارد ! چرا ؟؟ 
و 1400 سال است که یارانت صبر میکنند و شکیبایی .گاه در میدان جنگ با دشمنانت پیروز می شوند و رستگار و گاه که از سنگر تقوی برون شدن، در میدان فتنه کشته شدند و خار.
روزگار غریبی گشته است! 
دخترانمان هراج بازارهای دید­های ناپاک و پسرانمان دخترنما !
غیرت و حیا چه واژه های غریبی گشته است !
پدرانی که از فرزان خویش در هراسند !! داستان کدامین فصل دین است ؟ 
همه داد عدالت میدهند و عدالت داد بی عدالتی! 
و چه غریب  و مظلوم گشته است دین خدا در میان جماعتی ...
اما این یک روی سکه است و قسمتی تلخ و سیاه از واقعیت موجود
یا بن الحسن سوگند به الله و به عزتش ! نخواهیم گذاشت داستان غربت پدرانت تکرار شود. 
صبر را می بوسیم و کنار می گذاریم و به همه مظلومیت و غربت شیعه پایان ابدی می دهیم. 
نخواهیم گذاشت  تار مویی از سرت ، تکان نا بجایی بخورد .
چونان زنان و مردان دست از جان شسته در مقابل نیزه و گلوله ها سینه هایمان را سپر هر بلایی خواهیم کرد .
یا بن الحسن چه جشنی ، چه شوری ، چه خوشی چشمانمان در نبودن اماممان سیلاب روان اشک است و سینه هایمان آتش فشان در حال انفجار. 
یابن الحسن نه تاب فراق تو داریم و نه توان دیدن فتنه های دگرسینه ها به درد آمده است از نگاه ها از زبانهایی که بیهود می چرخند تا کلامی زهر آلود را بر سینه دوستانت بنشانند که:
کجاست این آقای شما ؟!!!

مولای من ، سینه بی تاب میشود ، چشم به دیدن اشک مشتاق میشود ، و امید در سینه شعله میکشد که : 
او خواهد آمد ، اندکی صبر ...

یابن الحسن ، مولای ما !
نیم نگاهی به سینه پر از درد و اندوه یارانت کن.
به او که در میان دوستان ، دوستی نمی بیند و جز درب  صبر و شکیبایی درب دیگری نمی یابد.
عجل یا مولای


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۰ ، ۲۳:۰۴
غلامحسین افشردی

یا ربّ
آهسته بگو آه  ... 
که دردمندترین سینه عالم هستی ، آه را آهسته در گوش سکوت زمزمه کرد .
و آه ، آهسته همه هستی را در تلاتمی بی پایان به آهی جانگداز کشانید ... 
غم انگیزترین آه از استوارترین و نورانی ترین منزل در حالی عالم را به لرزه کشانید که دستان همه هستی در مقابلش بسته بود  ...
و آیا امروز آه ، تکرار میشود ؟؟؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۸۹ ، ۲۲:۳۷
غلامحسین افشردی

یا رب 
درانتظار کرب و بلا
پیش نویس: داستان پیرمردی را شنیدم که سالیان سال در سرزمین کرب و بلا ، روزگار سپری کرد تا در روز موعود  ،   فرزند رسول خدا را یاری نماید:
 محرم نرسیده ، و هنوز  عاشورایی نیست ... 
پس این قبیله از کجاست  ؟  که از سالهای دور در کربلا خیمه هایشان را بنا کرده اند ؟ 
اینان کیستند ؟ که با عبور هر غافله ایی سراغ مولای خویش را می جویند ؟
اینجا سرزمین کربلاست و ما از کربلا گزارش میدهیم :  
مولای من نگران نباشید ، اینجا از بی وفایی و نیرنگ خبری نیست ! 
اینان کوفی نیستند ، ایرانی اند !! 
از نسل پاک خمینی اند   
اینان از فد ائیان خامنه ایی اند 
ثمره هشت سال دفاع مقدس  
از جنگ جویان جنگ نرم اند ، از فتنه ها با مقتدایشان ، سالم گذر کردند 
بصیرت  را به فرموده مقتدایشان سر لوحه زندگیشان کرده اند 
میخواهند در رکاب فرزند فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) باشند 
می گویند  :
در انتظار انتقام سیلی ، لحظه ها را میشماریم 
ما انتقام دستان بسته را می گیریم 
ما انتقام  بیست و پنج سال سکوت را خواهیم گرفت 
ما انتقام آه پر از اندوه فاطمه را خواهیم گرفت 
ما انتقام اسارت زینب کبری را خواهیم گرفت 
... 
در انتظار شما هستند 
مولای من تعجیل کن ، وقت است که باز آیی 
اینان در عهد و پیمان خویش پایدارند 
تعجیل کن مولای من ، تعجیل کن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۸۹ ، ۲۲:۰۶
غلامحسین افشردی

یاربّ                                                     
... اون روزی که ابراهیم خلیل فرزند عزیزتر از جانش را به قربانگاه برد و آماده قربانی شد ،یا حسین ...

ندا آمد ای خلیلی من ، نه نه ، قر بانی نکن بجاش این قوچ زیبا را ... تا همین جا کافیه قبول کردم ، خیلی  مهرون  و  قشنگ  قرابانیش  رد  کرد  ،  نخواست  که  اسماعیل  قربانی  بشه 
...  اما روز دیگری   ...  

سرور ما اکبرش را به  قربانگاه  برد . خدایا  پاره های  تنم را برای قربانی آورده ام ، میپذیری ؟  خدا نگفت نه ! گفت قربانی کن ، میپذیرم 
سرور ما گفت : شش ماهه دارم  ، تشنه و گرسنه با مادری لبریز از محبت به فرزند ، میخوام قربانی تو باشه  ، میپذیری ؟ خدا گفت قربانی کن میپذیرم 
سرور ما گفت : علمداری دارم ، بی نظیر ترین در وفا در ادب در شجاعت ، آب آور فرزندان تشنه ام ، قربانی شما کنم ؟ خدا گفت قربانی کن ، میپذیرم
سرور ما گفت : یک سه سلاله نازنین دارم ، برای شما ، در راه شما و احیاء دین شما قربانی کنم ؟ خدا نگفت نه ، گفت قربانی کن میپذیرم 
سرور ما گفت : چندی یاور صادق باوفا دارم قربانی تو باشند ؟ خدا گفت همه را میپذیرم .
سرور ما گفت : خواهـری  دارم  سراسر  عشق  ، سراسر  صبـر  ، دل  او را قربـانی شما کنم . خدا گفت دل او را میپذیرم قربانی کن 
هیچ نبود برای قربانی کردن ...   
سرور ما گفت : خدایا مرا به قربانی خود میپذیری ؟ خدا گفت : همه را به تو  پذیرفتم  و اینک در انتظار  تو  هستم ، میپذیرم 
...   نپذیرفتی و  پذیرفتی    ... 
و خدا کیست که سرور ما همه را با عشق به قربانگاه او برد همه با عشق قربانی شدند .
خدا کیست ؟ حسین کیست ؟ قربانی او شدن ، چیست ؟ پذیرفته شدن به چه معنا است ؟
که از او اینچنین پذیرفت ...   
ما رأیت الا جمیلا  
افوض امری الی الله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۸۹ ، ۲۰:۵۷
غلامحسین افشردی