دکل ابوذر ...

غلامحسین افشردی

دکل ابوذر ...

غلامحسین افشردی

یاربّ/سلام ... یه دکل تنهای تنها در بیابونهای شرق کارون منو به یاد تنهایی و غربت ابوذر در صحرای ربذه انداخت ، این شد که اسم اون دکل رو گذاشتم دکل ابوذر ...

بایگانی
نویسندگان
آخرین نظرات

۸۴ مطلب با موضوع «نویسنده ی من» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ مرداد ۹۰ ، ۲۲:۰۵
غلامحسین افشردی

یا ربّ
با رحلت رسول خدا ، غربت و مظلومیت شیعه طلوع غمبارش را با دستان بسته آغاز کرد... 
شمشیری زهر آلود فرق نخستین و مظلومترین امام شیعه را بوسه زد در حالیکه اندک یاران وفادارش چاره ایی جز سکوت و صبر نداشتند .
چند روز بعد ، پیکر بیجان امام غریب شیعه تیر باران شد درحالیکه پیروانش جز سکوت و شکیبایی راه دیگری ندیدین. 
پس از اندی ، در اوج غربت و مظلومیت سر امام ما را از قفا بریدن و شیعیانش چه جانانه جان را فدا نمودند و آنان که ماندن راهی جز صبر و سکوت نیافتن.
شبانه ، امام پیر و کهنسال ما را با دستان بسته کشیدند و بردن ، با مظلومیت به شهادت رسانیدن و یارانش  صبر کردند و سوختن .
روزی که منتظر بودن تا امام را در سینه بفشارند ، پیکر بی جانی را از دارالاماره بیرون آوردن و گفتند : هذا امام الرافضیون !!! چه آتشی را در سینه حبس کردند ، و باز هم صبر ... 
پیکر امام جوان ما را سه روز و سه شب زیر آفتاب سوزان نگه داشتند تا سایه بانش بالهای پرندگان باشد .صبر و سکوت. 
و مکرر تکرار شد این داستان غربت شیعه و چه وسعتی یافت دریای صبر و سکوت شیعه .
کار که به اینجا رسید گویا صبر به پیشگاه  الله  بی قرار شد 
دستور غیبت صادر شد ... 
و اکنون 1400 سال از غیبت گذشته !! امام ما هنوز دستور ظهورندارد ! چرا ؟؟ 
و 1400 سال است که یارانت صبر میکنند و شکیبایی .گاه در میدان جنگ با دشمنانت پیروز می شوند و رستگار و گاه که از سنگر تقوی برون شدن، در میدان فتنه کشته شدند و خار.
روزگار غریبی گشته است! 
دخترانمان هراج بازارهای دید­های ناپاک و پسرانمان دخترنما !
غیرت و حیا چه واژه های غریبی گشته است !
پدرانی که از فرزان خویش در هراسند !! داستان کدامین فصل دین است ؟ 
همه داد عدالت میدهند و عدالت داد بی عدالتی! 
و چه غریب  و مظلوم گشته است دین خدا در میان جماعتی ...
اما این یک روی سکه است و قسمتی تلخ و سیاه از واقعیت موجود
یا بن الحسن سوگند به الله و به عزتش ! نخواهیم گذاشت داستان غربت پدرانت تکرار شود. 
صبر را می بوسیم و کنار می گذاریم و به همه مظلومیت و غربت شیعه پایان ابدی می دهیم. 
نخواهیم گذاشت  تار مویی از سرت ، تکان نا بجایی بخورد .
چونان زنان و مردان دست از جان شسته در مقابل نیزه و گلوله ها سینه هایمان را سپر هر بلایی خواهیم کرد .
یا بن الحسن چه جشنی ، چه شوری ، چه خوشی چشمانمان در نبودن اماممان سیلاب روان اشک است و سینه هایمان آتش فشان در حال انفجار. 
یابن الحسن نه تاب فراق تو داریم و نه توان دیدن فتنه های دگرسینه ها به درد آمده است از نگاه ها از زبانهایی که بیهود می چرخند تا کلامی زهر آلود را بر سینه دوستانت بنشانند که:
کجاست این آقای شما ؟!!!

مولای من ، سینه بی تاب میشود ، چشم به دیدن اشک مشتاق میشود ، و امید در سینه شعله میکشد که : 
او خواهد آمد ، اندکی صبر ...

یابن الحسن ، مولای ما !
نیم نگاهی به سینه پر از درد و اندوه یارانت کن.
به او که در میان دوستان ، دوستی نمی بیند و جز درب  صبر و شکیبایی درب دیگری نمی یابد.
عجل یا مولای


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۰ ، ۲۳:۰۴
غلامحسین افشردی

یاربّ
در عصر آدینه روزی بی آنکه امید چندانی به راه یافتن و راه دادن ، داشته باشم غلت زده و بی حال به راه افتادم ، سرگردان و غریب و با فکری آلوده و پریشان ، قدم در کویی نهادم که گویا قطعه ایی از بهشت است .
به درون رهم ندادن لذا در آستانه نشستم 
آهسته و آرام و باز هم بدون امید زمزمه هایم را با نامش و یادش بی سوز و بی حال در فضای عطر اگین محضرش روانه کردم 
گویا در همان آستانه  نظارگرم بود میدید و میشنید ... 
اذن دخول حرمش را بی حس و حال شروع کردم ، اما پایانش با آغازش یکی نبود ... 
هر چه بود و هر چه شد همه از دریای بی کرانه محبت  خودش بود 
آنچه دانستم و میفهمیدم گفتم و خواستم ، آنچه نفهمیدم و نخواستم  به آنان که قسم دادم  اجابت نمایید .
ما همیشه گدای کوی شماییم .
هدیه همیشگی ما به همه شهدا صلوات است .صلوات

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۰ ، ۲۲:۴۴
غلامحسین افشردی

یاربّ

سحرگاهان  با بانگ دل برخواستم
با آه ، ناله جانسوز دل ، ساختم  
دعایی  با همه جان نواختم 
بر دو دستم به سوی آسمان گرفتم 
اشکهایم را توشه راهش نمودم
ذکر یا علی را، یاورش نمودم 
آتش جانم را 
به نسیم سحر سپردم 
تا بَرد تا بینهایت 
به بینهایت 
پرسید : مسافرت ، دعایت را فاش کن 
گفتم : همو که گویند عشق است 
گویند  در راه است 
همو که در ظلمتکده جانم ، آنگاه که سیاهی مطلق است 
آنگاه که شعله امید بیفروغ است 
آندم که سینه تنگ است 
آنجا که بغضی نشکفته است 
...
همه با یادش ، نامش ، ذکرش 
بدل میشود 
یاربّ الفاطمه ، به حق الفاطمه ، اشفع صدرالفاطمه ، به ظهورالحجه
دعایم را با نور نامش ، به نسیم سحر سپردم  
گفتم : یاربّم را به مادری رسان 
مادری که  میان در و دیوار در انتظار است
دستی به پهلو ، چشم به یعسوب دین است
همو که آرام جان حیدر است 
تا ابد داغدار دستان بسته حیدر است 
همو که به سیلی ، نیلی گشته است 
به مادرم فاطمه ...
که جانم به فدای ذره های خاک آستانش  
تا همو خود رساند
خود رساند به آستان یاربّم...  
یاربّ الفاطمه ، به حق الفاطمه ، اشفع صدرالفاطمه ، به ظهورالحجه
صلوات

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۰ ، ۲۲:۳۷
غلامحسین افشردی

یاربّ 
سیاهی و تاریکی 
هیچ نبود

کـُـن فَیَکـُـون !

از روح خود دمید و من شدم ! 
اما گویا تقدیر بود که جدا شوم از خالق !
مرا برای سفری بس طولانی و شگفت آور و بسیار خطرناک محیا نمود 
گفتم : بی تو هلاک میشوم !
فرمود : به یادم باش 
... 
و سخن در این باب بسیار گذشت تا بدین جا که ... 
گفتم : بی تو هلاک میشوم !
فرمود : یاورانی از برای یاری ، همراهت خواهم نمود 
کتابش را و دوستانش را 
همراهم نمود و فرمود 
با اینها باش تا دوباره به من برگردی 
و اینگونه سفری را آغاز کردم 
از او 
عوالمی را یکی یکی پشت سرگذاشتم و پایین آمدم ، ...  زر ،...  رحم 
و دنیا 
دنیا پایین ترین عالمی بود که گذر کردم بعد از آن شروعی و آغازی دوباره  برای بازگشت به او 
بعد از آن برزخ بود و ... قیامت و ... 
و از این بین دنیا غریبترین و مشکلترین دیدم 
دنیا ، محلی برای تمدید قوا ... 
مدتی که در انجا بودم ، غفلتی عجیب سراغم آمد 
فراموش کردم که مسافرم و وقت بسیار تنگ است 
برق دنیا شوق وصالش را گرفت 
و دلبستگی به دنیا کورم کرد 
اما خالق که منتظر و نگرانم بود ، بیدارم کرد 
یاورانی که داشتم ...
برخیز و بیا ...
وقت برای جبران بسیار اندک  بود 
و آنچنان که باید ، مجال توشه گرفتن برای این راه دهشتناک نبود ... 
لذا مسیر بازگشت بسیار 
ند و بسیار سخت ، سخت ، سخت ...

رسیدم ، اما چگونه ؟!

از همان لحظه که فرمود ، کـُـن فَیَکـُـون !  زندگیم آغاز شد 
و تا بینهایت در کنارش ادامه خواهد داشت 

از او شروعکُـ شد 

و در او امتداد خواهد داشت

در این بین ، همیشه تو را به سبب  آن نعمتی که به همه مخلوقاتت ندادی 
به اندازه بزرگیت (حداقل در کلام) تو را سپاس بی حد 
یاعلی ... 
صلوات

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۰ ، ۲۳:۰۱
غلامحسین افشردی

یا ربّ 
اگر فکر کنم تا 70 سالگی توی این دنیا باشم !
365*70
 می شود 25550 روز
یعنی بیست و پنج هزار و پانصدو پنجاه روز و شب را طی کردم 
25هزارو و پانصدو پنجاه بار صبحانه ، 25هزارو و پانصدو پنجاه بارنهار  و 25هزارو و پانصدو پنجاه دفعه ،  شام  میل کردم  .
من در این  25هزارو و پانصدو پنجاه  روز چه کردم ؟ 
من در این 25هزارو و پانصدو پنجاه شب چه کردم ؟ 
در این 25هزارو و پانصدو پنجاه روز و شب چقدرشو یاد خالقم بودم چقدر یاد مخلوق ؟
در این 25هزارو و پانصدو پنجاه روز و شب چند بار قرآن رو فقط روخونی کردم؟ 
چند هزار تا دل شکستم ، چند هزار تا گره باز کردم یا نه ، چند هزار تا گره زدم ! 
چند هزار بار ربّم را خالصانه فقط صدا کردم ! یاربّ ، یاریم کن ... 
چند هزار بار توبه کردم ؟
چند هزار بار گناه ... 
چند هزار بار  ... 
ما که آخرش به لطف مهربونیش 
عاقبت به خیر شدیم ، اما تو به فکر خودت باش ...
صلوات 
  
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۱۵
غلامحسین افشردی

یاربّ
نگاه اول ، (مثبت) 
تولد ... مدرسه ... دیپلم ... سربازی ... کار ... ازدواج ... بچه ... عروس و داماد .... نوه و نتیجه ... کات 
توضیح : مثل خیلی از ما ، اومدیم بدون اینکه بدونیم از کجا و برای چی و به کجا ... 
بزرگ شدیم بدون این که بدونیم کی هستیم 
مدرسه ، بازی ، شادی ، دوست ، درس ، رفیق بازی ، جوونی ، سرکشی ، خلاف ، گناه و ... 
دیپلم گرفتیم ، سربازی ، زن ، بچه هامونو بالا انداختیم و مست شادی وجودش ، یه روز شاد ، یه روز غم ، یه روز عزا یه روز عروسی ، یه روز دعوا ، یه روز زیارت ، ... ما پیر شدیم و بچه ها جوون ، دردسرای تازه ، مشکلات جدیدتر ، شما ما رو درک نمی کنید نسل جوون و ... زنشون دادیم ، شوهر کردند و بازم شروع شادیها و غمهای جدید ، تا میای از یکی خلاص بشی دومی شروع میشه ، اونو رد میکنی ، بعدی ... آره دیگه مشغولیم همینطوری ، وایسا وایسا ، یه چیز جدید دیدم تا حالا اصلا ... کات و پایان 
ناگهان بانگ برآمد که خواجه مُرد ... 
زندگی تمام شد ، عجب آدم نازنینی بود ، خدا رحمتش کنه ... 
توضیح : به نظرت زندگی براش چه مفهومی داشت ؟ اگه ازش می پرسیدی زندگی یعنی چی ، چی میگفت ؟
چه فرقی میکنه حالا که مُرده ... واسه عبرت میگما !!! (مُرد)
درسته ، همه یه جور نیستند ، بابا ، پس خدا چی میشه !؟ مومن بودا ! بهشته الان ... (مُرد)
طرف مُخ ریاضی بود کلی خدمت کرده بود به این کشور ، اینا حساب نی ؟ (مُرد)
تو اصلا میدونی چند تا مدرسه درست کرده بود ؟ (اینا یعنی زندگی ؟ طرف مُرد )
تو اصلا میدونی شهید شده ؟ این یعنی زندگی ! شهید شدن یعنی زندگی ؟! (مُرد)
زندگی چی بود معنیش بلاخره ؟؟؟
بقیه داستان به شرط حیات فردا ... 
صلوات 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۰ ، ۲۲:۵۶
غلامحسین افشردی

یاربّ
چراغ قرمز شد و توقف ، مردی لاغر اندام ، زخمی و رنجور از جنگ نرم ، با تمام قوت ، تلاش می کرد شیشهای تمیز اتومبیل مقابل را کثیف نماید !! ... 
روشنفکران غرق در مستی چو من ، فریاد برآوردیم که ، چراغ سبز شد ، توقف  ! 
با امید به سوی راننده شتافت که محصول تلاشش را در کف دستانش باز بیند ، اما ، چرا راضی نشد از دیدن یک سکه ! 
پرنده خیالم پرواز کرد ، که ای عاقل مرد ! این نحیف رنجور توی ! و هر چه تلاش کنی ، جز خار ذلیلی  در مقابل یگانه ، نخواهی بود
 و فردا روز آنچه بدست می آوری هرگز تو را راضی نخواهد کرد ، بهوش باش ... ، که اگر در مسیر صراط باشی از زیانکارانی .
ای عاقل ! در این بین ، وای اگر از صراط خارج باشی !!!
توقف کن ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۸۹ ، ۲۲:۴۷
غلامحسین افشردی

یا ربّ
آهسته بگو آه  ... 
که دردمندترین سینه عالم هستی ، آه را آهسته در گوش سکوت زمزمه کرد .
و آه ، آهسته همه هستی را در تلاتمی بی پایان به آهی جانگداز کشانید ... 
غم انگیزترین آه از استوارترین و نورانی ترین منزل در حالی عالم را به لرزه کشانید که دستان همه هستی در مقابلش بسته بود  ...
و آیا امروز آه ، تکرار میشود ؟؟؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۸۹ ، ۲۲:۳۷
غلامحسین افشردی

یا رب 
درانتظار کرب و بلا
پیش نویس: داستان پیرمردی را شنیدم که سالیان سال در سرزمین کرب و بلا ، روزگار سپری کرد تا در روز موعود  ،   فرزند رسول خدا را یاری نماید:
 محرم نرسیده ، و هنوز  عاشورایی نیست ... 
پس این قبیله از کجاست  ؟  که از سالهای دور در کربلا خیمه هایشان را بنا کرده اند ؟ 
اینان کیستند ؟ که با عبور هر غافله ایی سراغ مولای خویش را می جویند ؟
اینجا سرزمین کربلاست و ما از کربلا گزارش میدهیم :  
مولای من نگران نباشید ، اینجا از بی وفایی و نیرنگ خبری نیست ! 
اینان کوفی نیستند ، ایرانی اند !! 
از نسل پاک خمینی اند   
اینان از فد ائیان خامنه ایی اند 
ثمره هشت سال دفاع مقدس  
از جنگ جویان جنگ نرم اند ، از فتنه ها با مقتدایشان ، سالم گذر کردند 
بصیرت  را به فرموده مقتدایشان سر لوحه زندگیشان کرده اند 
میخواهند در رکاب فرزند فاطمه زهرا (سلام الله علیها ) باشند 
می گویند  :
در انتظار انتقام سیلی ، لحظه ها را میشماریم 
ما انتقام دستان بسته را می گیریم 
ما انتقام  بیست و پنج سال سکوت را خواهیم گرفت 
ما انتقام آه پر از اندوه فاطمه را خواهیم گرفت 
ما انتقام اسارت زینب کبری را خواهیم گرفت 
... 
در انتظار شما هستند 
مولای من تعجیل کن ، وقت است که باز آیی 
اینان در عهد و پیمان خویش پایدارند 
تعجیل کن مولای من ، تعجیل کن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۸۹ ، ۲۲:۰۶
غلامحسین افشردی

یاربّ                                                     
... اون روزی که ابراهیم خلیل فرزند عزیزتر از جانش را به قربانگاه برد و آماده قربانی شد ،یا حسین ...

ندا آمد ای خلیلی من ، نه نه ، قر بانی نکن بجاش این قوچ زیبا را ... تا همین جا کافیه قبول کردم ، خیلی  مهرون  و  قشنگ  قرابانیش  رد  کرد  ،  نخواست  که  اسماعیل  قربانی  بشه 
...  اما روز دیگری   ...  

سرور ما اکبرش را به  قربانگاه  برد . خدایا  پاره های  تنم را برای قربانی آورده ام ، میپذیری ؟  خدا نگفت نه ! گفت قربانی کن ، میپذیرم 
سرور ما گفت : شش ماهه دارم  ، تشنه و گرسنه با مادری لبریز از محبت به فرزند ، میخوام قربانی تو باشه  ، میپذیری ؟ خدا گفت قربانی کن میپذیرم 
سرور ما گفت : علمداری دارم ، بی نظیر ترین در وفا در ادب در شجاعت ، آب آور فرزندان تشنه ام ، قربانی شما کنم ؟ خدا گفت قربانی کن ، میپذیرم
سرور ما گفت : یک سه سلاله نازنین دارم ، برای شما ، در راه شما و احیاء دین شما قربانی کنم ؟ خدا نگفت نه ، گفت قربانی کن میپذیرم 
سرور ما گفت : چندی یاور صادق باوفا دارم قربانی تو باشند ؟ خدا گفت همه را میپذیرم .
سرور ما گفت : خواهـری  دارم  سراسر  عشق  ، سراسر  صبـر  ، دل  او را قربـانی شما کنم . خدا گفت دل او را میپذیرم قربانی کن 
هیچ نبود برای قربانی کردن ...   
سرور ما گفت : خدایا مرا به قربانی خود میپذیری ؟ خدا گفت : همه را به تو  پذیرفتم  و اینک در انتظار  تو  هستم ، میپذیرم 
...   نپذیرفتی و  پذیرفتی    ... 
و خدا کیست که سرور ما همه را با عشق به قربانگاه او برد همه با عشق قربانی شدند .
خدا کیست ؟ حسین کیست ؟ قربانی او شدن ، چیست ؟ پذیرفته شدن به چه معنا است ؟
که از او اینچنین پذیرفت ...   
ما رأیت الا جمیلا  
افوض امری الی الله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۸۹ ، ۲۰:۵۷
غلامحسین افشردی

یاربّ
سلام ... 
مجبور بودم جایی برم ، بارون گرفته بود ... 
توی خیابون مردم این طرف و اون طرف میدوییدن ، انگار صدام حمله کرده و مردم دنبال پناهگاه اند ... مردم از بارون فرار میکردند ... 
مگر نه اینکه بارون رحمت خداست ... پس چرا از رحمت خدا فرار می کردند ؟ 
بارون شدید شده بود و من زیر بارون قدم هامو آهسته تر کردم تابیشتر خیس بشم ... توی دلم به فرار مردم می خندیدم ... مدام تاکسی ها برام بوق میزدند تا سوارم کنند ، خیلی خیس شده بودم ، شاید دلشون برام می سوخت ... به وانتی که برام نگه داشت !!! اما من دلم بیشتر براشون می سوخت که نمی تونند زیر بارون رحمت خدا باشند ... 
مثل دیونه ها توی بارون راه می رفتم و با خودم زمزمه می کردم ، نه ! بلند با خودم می گفتم ، بارون رحمت خداست و من از رحمت خدا فرار نمی کنم ، ... 
خدایا چه احساس نرم و لطیفی زیر بارون داشتم ، ازت سپاسگذارم ... 
بارون رحمت خداست ، فرار نکن ...
رسیدم ، معراج الشهدا ...  ، در زدم ، واردشدم ، در دوم ، در سوم ، داشتم کفشامو در میاوردم که یه دفعه خشکم زد ... وایسادم ، فقط نگاه ... ، از خانومی که دم در ایستاده بود پرسیدم اینا ماکت اند !!! گفت : نه 
آب ازسر و روم می چکید ، وارد شدم و سعی کردم مودب باشم ، در محضر شهدای گمنام ... 
بدون اینکه بدونم مهمان دو شهید گمنام بودم !!! 
نه ! اصلا تصادفی و اتفاقی نبود ، همه اش برنامه ریزی شده بود ... 
مجبور بودم زود بیام بیرون ، هنوز بارون می آمد ، و مقصد دوم من ... 
بر سر در مقصد دوم نوشته بود :
به نا امیدی از این در مرو ، امید اینجاست 
فزونتر از عدد قفلها ، کلید اینجاست ... 
... بلند صلوات بفرست ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۸۹ ، ۰۸:۵۹
غلامحسین افشردی