بسم الله
چند قدم جلوتر یک "یاکریم" نم نمک قدم می زد!
نزدیک تر شدم،
ولی خیلی با کلاس قدم می زد
و قصد نداشت کنار بره !
بسم الله
نقطه/پایان
شکلات تلخ خوردی؟
هم شکلات و هم تلخ !
مثل زندگی
<** ادامه مطلب... **>
یک روز شیرینه، بقیه اش تلخ ، تلخ
اسمشم شکلات!!!
در واقع فریب
درست مثل پشمک حاج عبد الله،
یا مثلا 7 لایه بودن یک خواب، البته 7+1
وقتی پاطقار و پامنار و پاترد باشه، اما کسی پایه نباشه، میشه طرح یک معما از کد ریجستری! یعنی یک سرکاری یکی دوروزه، شایدم خیلی بیشتر
مثل سریال شهرزاد، که هفته آینده قسمت آخره و من دنبالش می کنم!
مثل بادبادک باز و شنام!!!
مثل کلاه قرمری و جیگرش
مثل آژانس شیشه ایی و فاطمه فاطمه فاطمه ...
یا مثلا "من او" یک داستان بی وصال با موعظه های مس خره مرشد پیر!!! که فقط مانع وصال بود !
مرشد من مفهوم زندگی را در وصال آموخت، نه در فراغ و غربت تنهایی
و در این زمانه به عهد و قول هر نامردی، حتی مرد، حتی تر از نوع بزرگش می شود که دلبست!
وعده های الکی ساندویج گنده، کافه نادری، آموزش وزنهای شعر، حتی شیر پسته! هیچی!
در قاموس برخی فقط و فقط میگو به درستی تعریف می شود ولا غیر، میگو، میگو
با شعار جنگ جنگ تا پیروزی از سفر برگشت، شایدم هنوز برنگشته بود که با عجله و شتاب خواست قهرمان داستانش باشم!
و هنوز بدرستی نمی دانم برگشته بود؟ یا نه !
بی خبر بود از کارزار جنگها و شکستهای پی در پی، بی خبر از این که در پی پیروزی و قهرمان بازی نیستم!
همه چیز گفتنی نیست و بهتر که ناگفته بماند...
ای وای که مهلت یک سلامم نداد، نه حتی یک علیک ! و نه حتی تر ... تا خدای نکرده، به اندازه برگ گلی اذیت نشم!!!
و از همه حیرت انگیزتر، وقتی حالم را تا آخرین نفس وارد قوطی کرد و درب آن را برای همیشه پرس نمود، فکر کرد در پی تلافی و جبران هستم!!! و قصد حالگیری اساسی و شورش دارم!
مثلا دوءل ! اما من گانگستر نیستم رفیق!
و ندانستی اشکال هندسی اینگونه رسم نمی شود و یک نمره پرید!
راستی باورتان می شود، یک لقمه بزرگ از این نان بربری، سهم من شد! باور کنید! باور کنید ...
این روزها لبو نمی خورم، کشتی هایم غرق نمی شوند، غش نمی کنم، ضعف نمی کنم و حتی شعری نمی خوانم!
حتی تر از فاضل بی زارم از شعرهای بی سر تهش
این روزها، از شعر نو و هرآنچه که طعم تلخ شعر می دهد! حتی از شمس و دیوان، دیوانه کننده اش در گریزم
حتی آسمان آبی را دوست ندارم ، بارانیش زیباتر است
این روزها همه فعلهای زندگی ام، مفرد است! کوچک،
او که ادعای بزرگی می کرد، فعلهایش را با دیگری، جمع می بندد.
حکایتهای صبحگاهی بوستان، مثل داستانهای هزار و یک شب بدون پایان گذشت!
گویا قسمت چهلم داستان هرگز دانلود نشد، تا پایانی برای شروعش نباشد!
کنایه های بی پروا ی من و یاابالفضل های نجیبانه او، درست مثل شیطنت های دایمم برای شنیدن یک واژه سه حرفی بی نتیجه گذشت !
بگذریم
اما! کمپ ترک تلگرام جای قشنگی است، وقتی یواشکی و بی سر و صدا، تلگرام می کشی! با سیگار std که هرگز روشن نشد،
اسمی که نگفتم و کلمه ایی که نشنیدم.
عدد عجیبی است، ?????????.. که از وبگذر استخراج می شود، حکم آب حیات دارد اما ای کاش تمام شود و بگذارد که الی العبد بمیرم !
کارتون گجد، طوری دیگر شد وقتی فرمول گجد را در سینما آزادی خواندم و افسوس که در تصمیمم مصمم بودم بر ترک یک فیلم سینمایی و دو فیلم با یک بلیط !
و سر انجام تصمیم کبری گرفتم، با ریزعلی مشورتی کردم و لباس وابستگی را آتش زدم که قطار در حال سقوط زندگی ام را نجات بخشم، پترس راه نجات سد سوراخ شده را نشانم داد و من سیگار بهمن را برای همیشه ترک کردم و به کوکب خانم پیوستم تا راه تازه ایی در پیش بگیرم .
کوکب خانم از قیدار خان بیزار است و هرگز سیگار بهمن نمی کشد!
قیدار خان هم علت تصمیم کبری را نمی داند!
مادربزرگم سخن بزرگی دارد، ناگفته ات را تا نگویی راز است، پس نگو تا بماند!
رازم را فاش نمیکنم، پس تخیلات آشفته خود را دلیل تصمیم کبری من ندانید! و با خیلبافی های خویش بیشتر آزارم ندهید!
گاهی فرار می کنی که دوست داشتنی هایت را نبینی و نشنوی
گاهی فرار می کنی که زشتی های آزار دهنده را نبینی و نشنوی
و من از هر دو در هجرت ام
هان ای کودک زیبای من بدان و آگاه باش! که لایه اول، لایه گرم کردن است، و بی تو هرگز به لایه هشتم نمی رسم!
دیشب، شب مبعث هار هار هار خندیدم! و اکنون که مبعث گذشت زار زار زار می گریم!
نقطه، پایان یک خط نیست! گاهی برای مکثی و شروعی دوباره است ...
بسم الله
خاطره یکی از همرزمان از بنده:
آشنایی من با شهید حسن باقری قبل از عملیات خیبر در دو کوهه صورت گرفت . قبل از این آشنایی من فقط نام ایشان را با عنوان فرماندهی سخت گیر و عصبانی از نیروها و یا کادر بعضی از گردانها شنیده بودم .
سه ماه قبل از عملیات خیبر وقتی از رنجان عازم دو کوهه شدیم برادری با لباس مرتب نظر من را به خود جلب کرد از برادری پرسیدم او به من گفت : ایشان برادر حسن باقری ،فرمانده یکی از گردانهاست . چند روزی از این واقعه گذشت و من از دور مراقب حرکات ایشان بودم و او نیز گاهی نگاهی زیر چشمی به من می انداخت تا اینکه در یکی از صبحگاهها طاقت نیاورده و نزد من آمد .
ضمن معرفی خود گفتم : برادر مرا ببخشید که شما را نمی شناختم و امروز از برادر فلانی سوال کردم شما را معرفی نمود . من نیز بعد از سلام و احوالپرسی در جواب ایشان عرض کردم شما نیز مرا ببخشید من هم قبلا شما را چون در لشکر نبودم نمی شناختم . کم کم در عرض چند روز محبت ایشان در قلب من جا یگرفت و از اینکه دیگر برادران ایشان را به عنوان فرمانده چنین و چنان معرفی نموده بودند ، بنده در ایشان چنین چیزی نمی دیدم ، ایشان همیشه با وضود بود .
و حال خاطره از این قرار است که : ما قرار بود ما را در حال صرف شام باشیم ، نمی دانم چطور شد که من به یاد حسن باقری افتادم، بی اختیار جهت دعوت او به شام به اطاق ایشان رفتم . در را چند بار زدم چون جوابی نشنیدم در را باز کرده و با صحنه عجیبی که الان هم موهایم سیخ می شود مواجه شدم . شهید باقری نان هایی را که نیروها اسراف کرده و دور ریخته بودند و به خاطر گلی بودن زمین نان هم گلی شده بود جدا نموده و تمیز می کرد و می خورد . بی اختیار اشک از چشمهایم جاری شد .
شهید وقتی این حالت را از من دید، به سرعت خودش را مرتب نمود و از من سوال کرد با من کاری دارید؟ در جواب گفتم : آمدم که با ما شام بخورید ، گفت : من شام خورده ام ولی برای چای به اطاق شما می آیم .
بله خب، به لطف خدا یه همچین آدمی بودم...
به لطف خدای مهربان، آقامون صیرت و صورت و بصیرت بی نظیری دارند.
او
سلام ...
( به کی سلام میکنی؟ نمی دونم! )
فاصله بسیار است، بسیار
یکی می رود که شهید شود و از این دنیا خلاص بشود!
یکی می رود چون از دنیا سیر است
یکی می رود چون با زنش دعوا کرده
یکی می رود که مردم نگویند، تو که مدعی هستی چرا نرفتی؟
یکی می رود چون شهید که بشود حساب و کتاب قیامت ندارد
یکی می رود چون شهید که بشود ، مستقیم تا بهشت
یکی می رود که نام گنده کند
یکی می رود که جان تقدیم کند
یکی می رود که یار تنها نماند
یکی می رود که از حرم دفاع کند
یکی می رود تا انتقام بگیرد
یکی می رود چون که عاشق و دلواپس خاندان حرم است
یکی می رود که مبادا علی تنها بماند
من چرا می روم؟
تو چرا رفتی ؟
اگر بودی، حتما باز هم آنجا بودی! نه برای این که صرفا به مقام رفیع شهادت نایل شوی! برای این که تاب نمی آوری بانوی حرم تنها بماند! حرم مدافع لازم دارد
9 بهمن نوش جانت !
<** ادامه مطلب... **>
او
تا به هم رسیدیم، بیهیچ مقدمهای یه کشیده داغ خوابوند تو گوش ما . (– نه ! من – من یک نفرم – اما ما دو نفر یا بیشتر -)
با حیرت و تعجب چند لحظه توی چشماش خیره شدم، چی شده؟
خیره شدم، خیره شد
چیزی نگفت فقط با غم سنگینی نگاهم میکرد
چند ثانیه بیشتر طول نکشید، همین چند لحظه لیست بلندبالایی از همه اشتباهاتم توی ذهنم ردیف شد!
آخه کدومش اینقدر آزارش داده؟
سرش را انداخت پایین و برگشت
و من هنوز خیره خیره نگاهش می کردم، انتظار چنین حرکتی نداشتم، و همه بهت و حیرتم، داشت تبدیل میشد، صخرههای سنگ وجودم داشت خرد میشد! چند تیکه سنک سیاه افتاد و تلقی صدا کرد
صدا را شنید، یک لحظه ایستاد و کمی برشت، نگاهم کرد!
صورتش پر از مروارید های زیبای بلوری شده بود
نگاهم کرد، نگاهش کردم
از من سنگ سیاه و از او مرواریدهای زیبای بلوری
باز هم فقط نگاه
باز هم بیهیچ حرفی برگشت و ...
چند قدمی به دنبالش رفتم
گفتم وایسا! یه چیزی بگو
بدون این که برگرده با صدای غمگینی گفت:
چند بار بگم که همیشه راهی هست
بار دوم بلند تر و محکمتر گفت، همیشه راهی هست ! راه هست ! هست
این بار سنگها با سرعت بیشتری خرد میشدند و میافتادند، با صدای بلند و بغض آلودی فریاد زدم، نیست ! نیست
میرفت و
و سنگها خرد میشدند
یک کاغذ سفید افتاد
برداشتم
صفحه سفید!
بالای صفحه با رنگ قرمز نوشته شده بود
بسم الله
من: گاهی مردن بهتر از این زندگانی !
او: همه کاره خودم هستم تو فقط بگو چشم!
من: خیلی ضعیفم، توان ندارم
او: همه کاره خودم هستم تو فقط بگو چشم!
من: آخه من به چه دردت می خورم؟
او: همه کاره خودم هستم تو فقط بگو چشم!
من: به جز روسیاهی و تاریکی و گناه چی دارم برات؟
او: همه کاره خودم هستم تو فقط بگو چشم!
من: صدبار و هزار بار شکستم عهد و پیمانم را
او: همه کاره خودم هستم تو فقط بگو چشم!
من: یا زنده کن یا بگیر و خلاصم کن
او: همه کاره خودم هستم تو فقط بگو چشم!
من: حال زارم را می بینی؟ خدایی می بینی؟
او: همه کاره خودم هستم تو فقط بگو چشم!
من: هیچی ندارم، کلا هیچ کاره ام! راه بده ...
پی نوشت: یادت باشه کشتی همیشه وسط اقیانوس
و اونهایی که دارن غرق میشن را نجات میده،
فقط کافیه یکمی دست و پا بزنی و کمک بخوای
یکی روزی گفت؛ به سیخ میکشم دلی را که بخواد خارم بکنه!
یکی روزی حرف سنگینی بهم گفت؛ الکی گفتم هیچی نگفت !
بسم الله
سلام ...
اولش به اندازه یک موزاییک از حیاط مان را به درخت انار تقدیم کردیم !
چندی گذشت ...
مادرم مدام غصه می خورد که چرا این درخت خوب رشد نمیکنه؟ چرا بار نمی ده ! نذر ، نیاز و صلوات و ...
بسم الله الرحمن الرحیم
یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ارْجِعِی إِلَى? رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً
فَادْخُلِی فِی عِبَادِی
وَادْخُلِی جَنَّتِی
به مناسبت ارتحال ملکوتی استاد جامع اخلاق و عرفان، فقیه و فیلسوف کامل ، حضرت آیت الله محمد شجاعی قدس الله سره ، در روز پنج شنبه 10/10 /94 از ساعت 10:30 الی 12 ظهر مجلس ترحیم در مسجد نور واقع در میدان فاطمی برگزار خواهد شد.
بسم الله
آیتالله محمد شجاعی از اساتید فقه و اخلاق روز دوشنبه (هفتم دیماه) در سن 74 سالگی دعوت حق را لبیک گفت و در جوار رحمت الهی آرام گرفت. مراسم بزرگداشت این عالم ربانی در تهران، فردا در مسجد نور (واقع در میدان فاطمی) ساعت 10:30 برگزار میشود.
وی سالیان درازی از عمر خود را به خودسازی و تربیت شاگردان پرداخت و درس علمی و عملی اخلاق، همواره نام و یاد او را در دل علاقهمندان زنده نگه میدارد.
آنچه در ادامه میخوانیم گذری بر زندگی پُربار این عالم فرزانه است:
<** ادامه مطلب... **>
آیتالله محمد شجاعی در سال 1320 شمسی در زنجان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به سرانجام رساند. در سال 1331 هجری شمسی وارد حوزه علمیه زنجان شد و لمعتین، اصول فقه، همچنین منظومه مرحوم سبزواری را فراگرفت سپس در سال 1335 هجری شمسی به شهر مقدس قم هجرت کرد. در همانجا رسائل و مکاسب را نیز آموخت و در درس خارج فقه امام خمینی(ره) حضور یافت.
* شاگرد ممتاز و مخصوص علامه طباطبایی(ره)
همزمان، تلمذ در محضر فقهی آیتالله محقق داماد و شرکت در درس خارج فقه وی راه استنباط احکام شرعی و اجتهاد را برای او هموار کرد، علاوه بر این بهرههای مقطعی، از درسهای خارج فقه و اصول سایر بزرگان از جمله علامه طباطبایی گرفت و در زمره شاگردان ممتاز و مخصوص علامه قرار گرفت. وی با حضور در کلاسهای درس عمومی علامه طباطبایی(ره) به یادگیری فلسفه و اسفار پرداخت.
ارتباط علمی و معنوی تنگاتنگ میان علامه و آیتالله شجاعی، وی را در شمار نزدیکان علامه طباطبایی در آورده بود تا آنجا که همه رسالههای دستنویس علامه را که مزین به دستخط آیتالله شجاعی بود و استنساخ آنها را به بعضی از شاگردانشان اجازه میداد، استنساخ نمود و این افتخار را هم نصیب خود داشت.
گواه ارادت و لطف متقابل این استاد بزرگوار و علامه طباطبایی(ره) همین بس زمانی، با درگذشت پدر آیتالله شجاعی که علامه طباطبایی به منظور مسافرت تابستانی به زنجان عزیمت میکرد و ایامی را در آنجا اقامت میکرد. پس از درگذشت پدر آیتالله شجاعی، علامه طباطبایی به دیدار آیتالله شجاعی رفت.
این استاد وارسته در زمره پارسایانی بود که فقر شدید دوران جوان نه تنها مخل علم آموزی و تهذیب او نشد بلکه اراده او را در طی طریق تقوی و دانش صد چندان کرد. او، که گاه از شدت فقر، استطاعت خرید حتی یک قرص نان سنگک 4 ریالی را هم نداشت و سه سال تمام در نهایت فقر، از نان سیر نشد با تمامی این مشقات لحظهای از آموختن نیاسود.
وی هر روز پس از نماز صبح تا ساعت 12 شب به جز یک ساعت در ظهر، به قصد ادای فریضه و تناول غذایی مختصر، به سختی به درس و مطالعه میپرداخت. با این همه سختکوشی،آیتالله شجاعی در سخنان خود از اینکه در مقاطع مختلف عمر خویش اوقاتی را بیهوده ضایع کرده است تأسف دائم داشت.
آیتالله شجاعی بعد از تأهل در محلههای فقیرنشین قم با اجاره کردن یک و گاهی دو اتاق کوچک به تحصیل ادامه داد. در آن روزگار در بعضی از این محلهها فقط یک روز در میان امکان استفاده از برق را داشتند، آنهم تنها استفاده از یک لامپ 25 واتی، لاجرم، شبهایی که برق در اختیار نبود، با بازکردن در چراغ والور به نور کمرنگ شعله بسنده و به مطالعه و نوشتن میپرداخت و از لحظهلحظه عمر برای دانستن و فهمیدن بهره میبرد.
در سال 1346 هجری شمسی، باگذشت چهار سال از تبعید حضرت امام خمینی(ره)، پس از وقایع خرداد 1342 و تعطیلی دروس ایشان و همچنین درگذشت آیتالله محقق داماد، با تعطیل شدن تمام درسها دیگر به قم باز نمیگردد. این واقعه اگرچه برای آیتالله شجاعی غم انگیز و سنگین بود اما منشا برکات و سرآغاز تشکیل جلسات و مباحث معارفی و تهذیب نفس و تفسیر در زنجان شد.
در اوج خفقان رژیم طاغوت، در خلال مباحث اخلاقی و دینی خود به طرح اعتراضات سیاسی نیز میپرداخت و به همین دلیل توسط ساواک زنجان مکرر مورد مؤاخذه و سؤال و جواب و تهدید قرار میگرفت ولیکن به کار خود ادامه میداد. تا اینکه در سال 1351 هجری شمسی توسط مأمورانی که از ساواک تهران آمده بودند با کمک ساواک زنجان دستگیر و دو شبانه روز به دست ماموران اعزامی از تهران در شهر بانی زنجان مورد آزار و شکنجه بسیار سخت قرار گرفت و سپس، بعد از دو روز، به ساواک تهران منتقل شد و دو ماه در کمیته ضد خرابکاری که کمیته مشترک ساواک و شهربانی بود به جهت فعالیتهای گوناگون علیه رژیم، به صورت شدید و خطرناکی آزار و شکنجه شد.
* علت استعفای آیتالله شجاعی از نمایندگی مجلس شورای اسلامی
این عالم فرزانه هشت ماه دیگر در زندان قصر تحت مراقبت شدید زندانی بود و تنها با توکل کامل به خدای متعال و انقطاع از ما سوی الله و توسل به حضرات معصومین(ع) توانست از مهلکه رژیم طاغوت جان به سلامت به در برد.
با به ثمر نشستن نهال انقلاب اسلامی ایران آیتالله شجاعی، که عرصه سیاست هم برای او میدان عبودیت و بندگی خدا و خدمت به خلق بود، نمایندگی مردم زنجان را با اصرار زیاد خود مردم آن دیار در دوره اول مجلس شورای اسلامی پذیرفت اما چندی نگذشت که به دلیل شدت کسالات به جا مانده از دوران زندان، از این سمت استعفا داد و با اقامت در تهران، با تشکیل جلسات درس و بحث در باب تزکیه و خودسازی، تفسیر و معارف قرآنی دیگر، راه را بر جویندگانی بسیار، هموار ساخت.
جلسات عمومی و خصوصی درسها و مباحث عرفانی، تفسیری و معارفی استاد شجاعی در دو دهه 40 و 50 شمسی در زنجان و دو دهه 60 و 70 شمسی در تهران بیشک گواراترین سرچشمههای زلال حکمت و عمل را در کام جویندگان معرفت روا داشته است که ثمره آن شاگردان و بهرهمندان زیاد از این محافل است.
برخی از آثار آیتالله محمد شجاعی به شرح ذیل است:
1- مقالات، سه جلد، چاپ از انتشارات سروش
2- معاد یا بازگشت به سوی خدا، دو جلد، چاپ شرکت انتشار.
3- انسان و خلافت الهی، یک جلد
4- اسماء حسنی، یک جلد، چاپ دوم از انتشارات سروش
5- پنج رساله، یک جلد، چاپ اول از مرکز مطالعات بنیادین خاورمیانه
6- ملائکه، یک جلد، چاپ دوم
7- بقیة الله(عج)، یک جلد، چاپ اول
8- خواب و نشانهای آن، یک جلد، چاپ سوم
9- بازگشت به هستی، یک جلد، چاپ دوم
10- عروج روح، یک جلد، چاپ دوم
11- قیام قیامت، یک جلد، چاپ دوم
12- مواقف حشر، یک جلد، چاپ دوم
13- تجسم عمل و شفاعت، یک جلد، چاپ دوم
14- مرگ تا قیامت، یک جلد، چاپ دوم
15- خواب و نشانهای آن، چاپ چهارم.
16- دروس تزکیه، در چند جلد، چاپ اول.
انتهای پیام/ خ فارس
بسم الله
خبرگزاری فارس: آیتالله محمد شجاعی از اساتید اخلاق دوشنبه 7 دیماه در یکی از بیمارستانهای تهران دار فانی را وداع گفت. وی از نیمه آذر به دلیل تشدید حملات قلبی در بیمارستان بستری بود.
آیتالله محمد شجاعی متولد شهریور 1320 در زنجان بود.
مواعظ و مباحث اخلاقی این عالم ربانی در کتابهایی همچون «ضیافت حقیقی»، «چراغ هدایت»، «طریق نظری تزکیه»، «طریق عملی تزکیه»، «معاد»، «رساله محبت»، «کیمیای وصال»، «بقیةالله» و «پنج رساله» منعکس شده است.
پی نوشت: انسانهای بزرگ، در این دنیا بی سروصدا زندگی میکنند!
اما سروصدایی عجیب در آسمانها دارند !
افسوس که قدر و منزلت عبد خدا را ندانستیم
اساسا اولیاء خدا در بین مردم غریب و ناشناخته اند!
.
بسم الله
در تصورم
خرابه شام اینچنین ویران نبود
خراب اما در این حد پست نبود
شاهزاده شام، مغمون نبود
عمه جانش خسته اما دلسوخته نبود
...
بسم الله
وقتی مفهوم کشتی نجات را می فهمم که در دریای خروشانی بی هیچ پناهی در عمق تنهایی و بدبختی و در نهایت نا امیدی برای لحظه ایی نفس کشدن دست و پا بزنم !
و اگرنه همجون منی که راحت قدم می زنم و هراسی از غرق شدنم نیست، کجا مفهوم کشتی نجات را درک می کنم ؟
باید ایمان داشته باشم به این که:
دنیا دالان تاریکی است که باید سریع از آن گذشت
گذرگاهی که راهزنان بسیاری در کمین نشستند
وادی تنهایی و غربت؛ سرای لغزش،
و هر لحظه احتمال سقوط!
دوستان واقعی اندک و نارفیقان بیشمار
و دشمن یکی و دو تانیست!
بزرگترین آنها مثل خون در رگهایم جاری است!
راه سخت و دشوار با طوفان حوادث بیشمار
با همه اینها دنیا یک پیچ سرنوشت ساز است
باید به سلامت گذر کنیم
و همان دوستان اندک؛ کشتی نجات راه انداختند!
یکی یکی مثل ماهی از طوفان حوادث دنیا نجاتمان می دهند
بی هیچ منتی سوار می کنند!
اصلا برای همین آمدند
برای نجات ما
یکی از کشتی ها زودتر از بقیه به فریاد می رسد
زودتر به مقصد می رساند!
کشتی نجات اربابم حسین ...
بسم الله
ما سَمتِ هَر بَنی بَشَری وِل نمی شویم!!!
یا مِثلِ قِبله ها کَج و مایل نمی شویم!!!
ما شیعیان زِ روزِ اَزل قُول داده ایم
اصلا بِدونِ تُربتِ تو، گِل نمی شویم!!!
درگیر و دارِ زندگی روزمَرِّگی
جُز کارِ نوکری تو شاغل نمی شویم!!!
ما نان به نِرخِ حَضرتِ اَرباب می خوریم
آقا کریم آمده، سائل نمی شویم!!!
دَر کَشتی نِجاتِ تو راحَت نشسته ایم
بی ناخُدا که واردِ ساحِل نمی شویم!!!
مَحصولِ اَهلِ بِیتِ خُدا شیعه شُد وَلی
بی مُهرِ مِهر فاطِمه حاصِل نمی شویم!!!
آنجا غَدیر بود، کَمی شُل گرفته شُد
ما بیخیالِ زینب و مَحمل نمی شویم!!!
آقا گروه خونی ما خاک کربَلاست
کی گُفته با شُما همه یکدِل نمی شویم؟!!!
پیوَند قَلبِ ما به شُما پَس نمی خورد
هَمخون شُدیم و نامُتعادِل نمی شویم!!!
اِذن دُخولِ قَلبِ تو چَشمان خیسِ ماست
ما بی اجازهِ تو که داخل نمی شویم!!!
مامورِ قَبضِ رُوحِ خُدا! دورِ ما نَگرد
ما کَربَلا نَدیده که باطِل نمیشویم!!!
پی نوشت:
حفره ای بود پر از خون وسط سینهء من ،
مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت...
یاربّ
باشگاه گلف اهواز را کرده بودم پایگاه منتظران شهادت. یکی از اتاقهای کوچکش را با فیبر جدا کردم؛ محل استراحت و کار. روی درهم نوشتم «100% شناسایی، 100% موفقیت» گفتم: حتی با یه بیسیم کوچیک هم شده باید بیسیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا میکنید باید ترجمه بشه.
از شناسایی که می آمدم، با همون سر و صورت خاکی میرفتم اتاقم، اول اطلاعات را روی نقشه مینوشتم و گزارشهای روزانه رانگاه میکردم. ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه مینوشتم. اتاقم که میآمدی (حیف شد شما که نیامدید !)، انگار تمام جبهه را دیدهباشی.
رفته بودم سراغ یه گردان دیگه، مدام این طرف و آن طرف سرک میکشدم و از وضع خط و بچهها سراغ میگرفتم، آخر سر یکی کفری شد و با تندی بهم گفت «اصلا تو کی هستی این قدر سین جین میکنی؟» خیلی آرام جواب دادم «نوکر شما بسیجی ها»
اینو بگم بهتون: خرمشهر داشت سقوط می کرد، جلسهی فرماندهها با بنیصدر بود. بچههای سپاه باید گزارش میدادند. منم یک جوان کم سن و سال، با موهای تک و توکی تو صورت و اورکت بلندی که آستیناش بلند تراز دستم بود، کاغذهای لوله شده را باز کردم و شروع کردم به صحبت. یکی از فرماندهای ارتش میگفت «هرکی ندونه ، فکرمیکنه توازنیروهای دشمنی» حتی بنیصدر هم گفت « آفرین ! » گزارشم جای حرف نداشت.
.: برام یک صلوات محمدی بفرست :.
بسم الله
تکیده بود و لاغر، با محاسنی کمپشت و صورتی نسبتاً کشیده، چشمهایی درشت و نافذ داشت با نگاهی عمیق و تیز و قلبی روشن که دریایی از مهربانی در آن موج میزد، «کوچک» بود به چشم خودش؛ در حد یک بسیجی ساده شاید اما به چشم دیگران با همه ریز نقشی و جثه نحیف و استخوانیاش «بزرگ» مینمود. نظامی نبود اما فرماندهی اعجاب برانگیزش بارها نقشه ژنرالهای کارکشته و کهنه کار عراقی را نقش بر آب کرده و ماشین جنگی عراق را به گل نشانده بود. با شناسایی، حسن تدبیر و فرماندهی خیرهکنندهاش در فتح خرمشهر، کلید بصره را از دست صدام قاپید. همین ها کافی بود که دوست و دشمن به احترام این ژنرال جوان که «مغز متفکر جبهه» یا به تعبیری «بهشتی جنگ» مینامیدندش، کلاه از سر بردارند. هشت پرده زیر، سرکی کوتاه به زندگی پربرکت این مرد بزرگ است.
پرده اول/ غلامحسین
یاربّ ...
دیدم شهید صیاد مدام به ساعتشان نگاه می کردند
علت را پرسیدم ، گفتند :
"وقت نماز است "
همان لحظه به خلبان اشاره کردند که همین جا فرود بیا تا نمازمان را اول وقت بخوانیم
خلبان گفت :
"این منطقه زیاد امن نیست
اگر صلاح می دانید تا رسیدن به مقصد صبر کنیم "
شهید صیاد گفتند :
"هیچ اشکالی ندارد .. ما باید همین جا نمازمان را بخوانیم .. "
خلبان اطاعت کرد و هلی کوپتر نشست
با آب قمقمه ای که داشتیم وضو گرفتیم و نماز را به امامت ایشان اقامه کردیم
وقتی طلبه های شیراز از آیت الله بهاءالدینی درس اخلاق خواستند
ایشان فرمودند :
"بروید از صیاد شیرازی درس زندگی بگیرید
اگر صیاد شیرازی شدید ، هم دنیا را دارید و هم آخرت را .. "
بسم الله
داعش به دنبال تسلط بر جهان تا سال 2020
نقشه داعش !!!
یک موضوع به ذهنم خطور می کند: آخر الزمان ...
چقدر انسان باید کشته شود تا بیدار شوم؟
چقدر ظلم باید زیاد شود تا بفهمم؟
چقدر امثال "علی" باید بسوزند تا از انتهای وجودم برای آمدنت دعا که نه! زجه بزنم!!!